تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 436

مساهمون:

ص٤٣٦

مردى را كه جدّش رسول خدا باشد نخواهيد يافت به غير از من و برادرم حسين ، خدا شما را به محمّد هدايت كرد ، شما دست از اهل بيت او برداشتيد ، به درستى كه معاويه با من منازعه كرد در امرى كه مخصوص من بود ، من سزاوار آن بودم ، چون ياورى نيافتم دست از آن برداشتم از براى صلاح اين امّت و حفظ خونهاى ايشان ، شما با من بيعت كرده بوديد كه من با هر كه صلح كنم شما با او صلح كنيد ، با هر كه جنگ كنم شما با او جنگ كنيد ، من مصلحت امّت را در اين ديدم كه با او صلح كنم و حفظ خونها را بهتر از ريختن خون دانستم ، غرض من صلاح شما بود ، آنچه من كردم حجّتى است بر هر كه مرتكب اين امر مىشود ، اين فتنه‌اى است براى مسلمانان و تمتّع قليلى است براى منافقان ، تا وقتى كه حق تعالى غلبهء حق را خواهد و اسباب آن را ميسّر گرداند . پس معاويه برخاست و خطبه‌اى خواند و ناسزا به حضرت امير المؤمنين عليه السّلام گفت ، چون حضرت امام حسين عليه السّلام برخاست كه متعرّض جواب آن ملعون گردد ، امام حسن عليه السّلام دست او را گرفت و او را نشانيد ، خود برخاست فرمود كه : اى آن كسى كه على را ياد مىكنى و به من ناسزا مىگوئى ، منم حسن پدرم علىّ بن أبي طالب است ، توئى معاويه و پدرت صخر است ، مادر من فاطمه است و مادر تو هند است ، جدّ من رسول خدا است و جدّ تو حرب است ، جدّهء من خديجه است و جدّهء تو قتيله است ، پس خدا لعنت كند هر كه از من و تو گمنام‌تر باشد ، و حسبش پست‌تر باشد ، و كفرش قديمىتر باشد ، و نفاقش بيشتر باشد ، و حقّش بر اسلام و اهل اسلام كمتر باشد ، پس اهل مجلس همه خروش برآوردند گفتند : آمين « 1 » . در بعضى از كتب معتبره روايت كرده‌اند كه بعد از صلح حضرت امام حسن عليه السّلام حضرت امام حسين عليه السّلام گريان به نزد آن حضرت رفت و خندان بيرون آمد ، از سبب آن پرسيدند فرمود : به نزد امام خود رفتم از او سؤال كردم : چه باعث شد تو را كه خلافت را به معاويه گذاشتى ؟ فرمود : آنچه پدر تو را باعث شد ، راضى شدم و بيرون آمدم « 2 » .

هامش
( 1 ) مقاتل الطالبيين 52 ؛ ارشاد شيخ مفيد 2 / 9 .
( 2 ) مناقب ابن شهر آشوب 4 / 40 .