تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 431

مساهمون:

ص٤٣١
زره پوشيده بود اثرى در آن حضرت نكرد ، آن ملاعين نامه‌ها بسوى معاويه نوشتند پنهان از آن حضرت و اظهار موافقت با او نمودند ، پس خبر حركت كردن معاويه به جانب عراق به سمع شريف امام حسن عليه السّلام رسيد ، بر منبر برآمد و ثناى الهى ادا كرد ، ايشان را بسوى جهاد آن ثمر شجرهء ملعونهء كفر و عناد دعوت نمود ، هيچ‌يك از اصحاب آن حضرت جواب نگفتند . پس عدى بن حاتم از زير منبر برخاست گفت : سبحان اللّه چه بد گروهى هستيد شما ، امام شما و فرزند پيغمبر شما را بسوى جهاد دعوت مىكند اجابت او نمىكنيد ، كجا رفتند شجاعان شما ؟ آيا از غضب حق تعالى نمىترسيد ؟ از ننگ و عار پروا نمىكنيد ؟ پس جماعت ديگر برخاستند و با او موافقت كردند ، حضرت فرمود : اگر راست مىگوئيد بسوى نخيله كه لشكرگاه من آنجاست بيرون رويد ، مىدانم كه وفا به گفتهء خود نخواهيد كرد چنانچه وفا نكرديد براى كسى كه از من بهتر بود ، چگونه اعتماد كنم بر گفته‌هاى شما و حال آنكه ديدم كه با پدر من چه كرديد . پس از منبر فرود آمد ، سوار شد و متوجّه لشكرگاه گرديد ، چون به آنجا رسيد اكثر آنها كه اظهار اطاعت كرده بودند وفا نكردند و حاضر نشدند ، پس خطبه‌اى خواند فرمود : مرا فريب داديد چنانچه امام پيش از مرا فريب داديد ، ندانم كه بعد از من با كدام امام مقاتله خواهيد كرد ، آيا جهاد خواهيد كرد با كسى كه هرگز ايمان به خدا و رسول نياورده است و از ترس شمشير اظهار كرده است . پس از منبر به زير آمد ، مردى از قبيلهء كنده را با چهار هزار كس بر سر راه معاويه فرستاد ، امر كرد كه در منزل انبار توقّف كند تا فرمان حضرت به او رسد . چون به انبار رسيد ، معاويه مطّلع شد ، پيكى به نزد او فرستاد و نامه‌اى به او نوشت كه : اگر بيائى بسوى من ولايتى از ولايات شام را به تو مىدهم ، و پانصد هزار درهم براى او فرستاد . آن ملعون چون زر را ديد و حكومت را شنيد ، دين را به دنيا فروخت ، زر را گرفت با دويست نفر از خويشان و مخصوصان خود رو از حضرت گردانيد به معاويه ملحق شد . چون اين خبر به حضرت رسيد ، خطبه‌اى خواند فرمود : اين مرد كندى با من مكر كرد و به