من صلحم شما صلح كنيد و با هر كه من جنگ كنم شما جنگ كنيد ، ايشان قبول كردند ، اين در روز جمعه بيست و يكم ماه مبارك رمضان بود در سال چهلم هجرت ، عمر شريف آن حضرت به سى و هفت سال رسيده بود ، پس حضرت امام حسن عليه السّلام از منبر به زير آمد ، عمّال به اطراف و نواحى فرستاد ، حكّام و امراء در هر محل نصب كرد ، عبد الله بن عبّاس را به بصره فرستاد « 1 » . ايضا شيخ مفيد و ابن بابويه و قطب راوندى و ابن شهر آشوب و ديگران روايت كردهاند كه چون خبر شهادت امير المؤمنين عليه السّلام و بيعت كردن مردم با امام حسن به معاويه رسيد ، دو جاسوس فرستاد بسوى بصره و ديگرى بسوى كوفه كه آنچه واقع شود بنويسند ، چون حضرت امام حسن عليه السّلام بر اين مطّلع شد هر دو را طلبيد و گردن زد ، نامهاى به معاويه نوشت و او را تكليف بيعت خود نمود ، در بيان فضل و قرابت و استحقاق خلافت خود در آن نامه حجّتهاى شافى درج نمود ، نوشت كه : جواسيس مىفرستى و مكرها و حيلهها برمىانگيزى ، گمان دارم كه ارادهء جنگ دارى ، اگر چنين است من نيز مهيّاى آن هستم . چون نامه به معاويه رسيد ، جوابهاى ناملايم نوشت ، آنچه مقتضاى كفر و نفاق او بود در آن نامه درج كرد و به خدمت حضرت فرستاد ، لشكر گرانى برداشت و متوجّه عراق شد ، جاسوسى چند به كوفه فرستاد به نزد جمعى از منافقان و خارجيان كه در ميان اصحاب امام حسن عليه السّلام بودند ، از ترس شمشير امير المؤمنين به جبر اطاعت مىكردند ، مثل عمرو بن حريث و اشعث بن قيس و شبث بن ربعى و امثال ايشان از منافقان و خارجيان ، به هر يك از ايشان نوشت كه : اگر حسن را به قتل رسانى من دويست هزار درهم به تو مىدهم و يك دختر خود را به تو تزويج مىنمايم و لشكرى از لشكرهاى شام را تابع تو مىكنم . به اين حيلهها اكثر آن منافقان را به جانب خود مايل گردانيده از آن حضرت منحرف ساخت ، حتّى آنكه حضرت زرهى در زير جامه مىپوشيد براى محافظت خود از شرّ ايشان و به نماز حاضر مىشد . روزى در اثناى نماز ، يكى از آن خارجيان تيرى انداخت به جانب آن حضرت ، چون
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 430
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٣٠
هامش
( 1 ) ارشاد شيخ مفيد 2 / 7 .