تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 418

مساهمون:

ص٤١٨

سبز شد ، برگ برآورد و رطب در آن به هم رسيد ، جمّالى كه همراه ايشان بود گفت : به خدا سوگند جادو كرد ، حضرت فرمود : واى بر تو اين جادو نيست ، و ليكن حق تعالى دعاى فرزند پيغمبر خود را مستجاب كرد . پس آن مقدار رطب از آن درخت چيدند كه اهل قافله را كفايت كرد « 1 » . قطب راوندى از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه روزى امام حسن عليه السّلام به امام حسين عليه السّلام و عبد اللّه بن جعفر فرمود : جايزه‌هاى معاويه در روز اوّل ماه به شما خواهد رسيد ، چون روز اوّل ماه شد چنانچه حضرت فرموده بود اموال معاويه رسيد ، جناب امام حسن عليه السّلام قرض بسيارى داشت ، از آنچه او فرستاده بود براى آن حضرت قرضهاى خود را ادا كرد ، باقى را ميان اهل بيت و شيعيان خود قسمت كرد ، جناب امام حسين عليه السّلام قرض خود را ادا كرد ، آنچه ماند به سه قسمت كرد ، يك حصّه را به اهل بيت و شيعيان خود داد و دو حصّه را براى عيال خود فرستاد ، و عبد اللّه بن جعفر قرض خود را ادا كرد ، باقى را براى خوش آمد معاويه به رسول او داد . چون اين خبر به معاويه رسيد ، براى او مال بسيار فرستاد « 2 » . ايضا به سند معتبر از آن حضرت روايت كرده است كه جناب امام حسن عليه السّلام از مكّه پياده به مدينه آمد ، در اثناى راه پاى مباركش ورم كرد ، به آن حضرت عرض كردند كه : سوار شويد تا اين ورم تخفيف بيابد ، حضرت ابا نمود فرمود كه : چون به اين منزل مىرسيم ، مرد سياهى به استقبال ما خواهد آمد ، روغنى با خود خواهد داشت كه براى اين ورم نافع است ، پس آن روغن را از او بخريد به هر قيمت كه بگويد مضايقه مكنيد ، پس يكى از مواليان آن حضرت تعجّب كرد گفت : اين منزلى كه ما مىرويم كسى نمىباشد كه روغن فروشد ، حضرت فرمود : بلكه در اين زودى پيدا خواهد شد . چون چند ميل راه آمدند ، سياهى آن مرد از دور پيدا شد ، حضرت به مولاى خود گفت : برو و روغن را از او بگير . چون مولى به نزد آن مرد آمد و روغن را از او طلبيد ، گفت : روغن از براى كه مىخواهى ؟ گفت : از براى حسن بن على بن أبي طالب ، گفت : مرا به

هامش
( 1 ) خرايج 2 / 571 .
( 2 ) خرايج 1 / 238 .