چون آن مرد سخن آن حضرت را شنيد ، گريست و گفت : گواهى مىدهم كه توئى خليفهء خدا در زمين ، و خدا بهتر مىداند كه خلافت و رسالت را در كجا قرار دهد ، و پيش از اين تو و پدر تو را از همه كس دشمنتر مىداشتم اكنون محبوبترين خلقى نزد من ، پس بار خود را به خانهء آن حضرت فرود آورد ، تا در مدينه بود ميهمان آن حضرت بود ، و از محبّان و معتقدان اهل بيت گرديد « 1 » . ايضا روايت كردهاند كه حضرت امير المؤمنين عليه السّلام در روز جنگ جمل ، محمد بن حنفيّه را طلبيد و نيزهء خود را به او داد فرمود : برو اين نيزه را بر شتر عايشه بزن . چون به نزديك شتر رسيد ، قبيلهء بنى خيبه سر راه بر او گرفته مانع شدند ، چون به نزد حضرت برگشت امام حسن عليه السّلام نيزه را از دست او گرفت ، به جانب شتر عايشه تاخت نيزه را بر شتر فرو برد و بسوى حضرت برگشت با نيزهء خونآلود ، پس روى محمّد بن حنفيّه از خجلت متغيّر گرديد ، حضرت امير المؤمنين عليه السّلام گفت : ننگ مدار از اينكه تو نتوانستى كرد و حسن كرد ، زيرا او فرزند پيغمبر است و تو فرزند منى « 2 » . ابن شهر آشوب روايت كرده است كه روزى حضرت امام حسن عليه السّلام بر دور كعبه طواف مىكرد ، شنيد مردى مىگويد : اين پسر فاطمهء زهرا است ، حضرت فرمود : بگو فرزند على بن أبي طالب است ، زيرا كه پدرم بهتر است از مادرم « 3 » . در كشف الغمّه روايت كرده است كه روزى امام حسن عليه السّلام با بوى خوش بسيار و جامههاى فاخر در ميان اعوان و انصار متكاثر و خويشان و خادمان از اكابر و اصاغر بر استر رهوارى سوار بود و در بعضى از كوچههاى مدينه مىرفت ، ناگاه يهودى پير فقيرى از برابر پيدا شد با جامههاى كهنه و بدن ضعيف و رنگ نحيف ، چون حضرت امام حسن عليه السّلام را به آن زينت و حشمت ملاحظه كرد گفت : اى فرزند رسول خدا ساعتى توقّف نما و به سخن من گوش ده ، حضرت عنان كشيد و ايستاد ، يهودى گفت : انصاف ده جدّ تو گفته است كه : دنيا زندان مؤمن ، و بهشت ، كافر است ، تو خود را مؤمن مىدانى و مرا كافر
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 412
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤١٢
هامش
( 1 ) مناقب ابن شهر آشوب 4 / 23 .
( 2 ) مناقب ابن شهر آشوب 4 / 25 .
( 3 ) مناقب ابن شهر آشوب 4 / 25 .