گفتم : اى پدر چرا امشب خواب بر تو حرام گرديده و استراحت نمىفرمائى ؟ گفت : اى دختر من با شجاعان بسيار جنگ كردهام و خود را به اهوال عظيمه افكندهام ، هرگز رعبى و ترسى در دلم به هم نرسيده است ، امشب بسيار ترسانم ؛ پس فرمود : انّا للّه و انّا اليه راجعون ، ام كلثوم گفت : اى پدر چرا در تمام اين شب خبر مرگ خود را به ما مىدهى ؟
فرمود : اى دختر اجل نزديك گرديده و آرزوها قطع شده است ، ام كلثوم چون اين خبر شنيد بسيار گريست ، حضرت فرمود : گريه مكن ، من نگفتم اين خبر را مگر به آنچه عهد كرده است بسوى من رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم .
پس اندكى به خواب رفت و بيدار شد فرمود : اى دختر چون نزديك وقت اذان شود ، مرا خبر كن . پس باز مشغول تضرّع و زارى و عبادت شد ، چون نزديك وقت نماز شد ، آب نزد آن حضرت حاضر ساختم ، پس برخاستم و تجديد وضو كرد و جامههاى خود را پوشيد و متوجّه مسجد گرديد . چون به صحن خانه رسيد ، مرغابى چند كه براى برادرم حسين هديه آورده بودند بر سر راه او آمده بالها گشودند فرياد كردند ، و پيش از آن شب صداى ايشان برنمىآمد ، حضرت فرمود : لا إله الّا اللّه ، فرياد كنندهء چندند كه از عقبشان نوحهكنندگان خواهند بود ، فردا بامداد قضاى الهى ظاهر شود .
ام كلثوم گفت : اى پدر چرا فال بد مىزنى ؟ فرمود : هيچيك از ما اهل بيت فال بد نزدند و فال بد در ايشان اثر نمىكند ، و ليكن سخن حقّى بود كه بر زبانم جارى شد ، پس اى دختر به حق خودم سوگند مىدهم تو را كه اين مرغابيان را رها كنى كه حيوان بىزبانى چندند كه حبس كردهاى ، ايشان را آب و دانه بده چون گرسنه و تشنه شوند ، يا رها كن آنها را كه از گياههاى زمين بخورند .
چون به در خانه رسيد و خواست كه در را بگشايد ، قلّاب در به كمر آن حضرت بند شد و از كمرش بازشد افتاد ، پس آن را از زمين برداشت به كمر بست و شعرى چند خواند كه مضمون آنها اين است كه : ببند ميان خود را براى مرگ ، به درستى كه مرگ ملاقاتكننده است تو را ، و جزع مكن از مرگ وقتى كه نازل شود به محلّهء تو ، مغرور مشو به دنيا هر چند موافقت نمايد ، چنانچه دهر كه تو را خندان گردانيده است باز تو را به گريه خواهد آورد ،
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 339
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٣٩