تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 336

مساهمون:

ص٣٣٦

ملحق گرديد « 1 » . شيخ مفيد و ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده‌اند كه حضرت امير المؤمنين عليه السّلام در شبى كه در صبح آن شب ضربت خورد ، براى نماز شب به مسجد نيامد و در تمام آن شب بيدار بود و به عبادت حق تعالى اشتغال مىنمود ، ام كلثوم گفت : يا امير المؤمنين بيدارى و اضطراب تو در اين شب چيست ؟ على عليه السّلام : در صبح اين شب شهيد خواهم شد ، پس در اين وقت مؤذّن حضرت آمد و نداى نماز در داد ، ام كلثوم گفت : اى پدر امشب ديگرى را بگو تا با مردم نماز گزارد ، على عليه السّلام فرمود : از قضاى الهى نمىتوان گريخت . روايت كرده‌اند كه : در تمام آن شب بيرون مىآمد به اطراف آسمان نظر مىكرد مىفرمود : هرگز دروغ نگفته‌ام و دروغ از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نشنيده‌ام ، اين شبى است كه مرا وعدهء شهادت داده . چون نداى صبح شنيد ، گريست و شعرى خواند كه مضمونش اين بود : كمر خود را براى مرگ محكم ببند كه مرگ البتّه به تو خواهد رسيد ، و جزع مكن از مرگ چون به وادى تو درآيد . چون به صحن خانه آمد ، مرغابى چند در آن خانه بودند ، سر راه بر آن حضرت گرفتند و فرياد مىكردند ؛ چون خواستند كه ايشان را دور كنند ، على عليه السّلام فرمود : بگذاريد ايشان را كه ايشان فريادكنندگانند بر من ، و بعد از ايشان بر من نوحه‌كنندگان نوحه خواهند كرد « 2 » . كلينى به سند معتبر روايت كرده است كه حسن بن جهم از امام رضا عليه السّلام پرسيد كه : حضرت امير المؤمنين عليه السّلام هرگاه قاتل خود را مىشناخت و شب شهادت خود را و موضعى كه در آن موضع شهيد شد مىدانست ، چون مرغابيان بر روى حضرت فرياد كردند فرمود : ايشان فريادكنندگانند كه از پى ايشان نوحه‌كنندگان خواهند بود ، و ام كلثوم به آن حضرت گفت كه : امشب در خانه نماز كن و امر كن كه ديگرى با مردم نماز كند ، حضرت قبول نكرد ، و در آن شب بسيار از خانه بيرون مىآمد بىحربه و سلاح با آنكه مىدانست كه ابن ملجم او را در آن شب شهيد خواهد كرد ، آيا چگونه بود اين حال ؟ حضرت فرمود : وفات

هامش
( 1 ) امالى شيخ صدوق 262 .
( 2 ) ارشاد شيخ مفيد 1 / 16 .