تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 335

مساهمون:

ص٣٣٥

باكى نيست آنچه بر تو بود به جاى آوردى ، و سه روز بعد از آن آن حضرت ضربت خورد . چون حضرت را به خانه آوردند ، ام كلثوم فرياد برآورد ، حضرت فرمود : اى فرزند گريه مكن ، در اين وقت حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را مىبينم و به دست خود اشاره مىكند بسوى من مىگويد كه : يا على زود بيا به نزد ما كه آنچه نزد ماست از براى تو بهتر است « 1 » . سيّد رضى الدّين روايت كرده است كه در سحر آن شبى كه صبحش آن حضرت را ضربت زدند فرمود : در اين وقت نشسته بودم ، مرا خواب در ربود ، ديدم كه حضرت رسالت نزد من حاضر شد ، به آن حضرت شكايت كردم از جور اين امّت ، حضرت فرمود : نفرين كن بر ايشان ، گفتم : خدا به عوض ايشان نيكوتر از ايشان مصاحبان به من عطا كند ، و به عوض من ايشان را مصاحبان بد بدهد « 2 » . ابن بابويه به سند معتبر از حبيب بن عمر روايت كرده است كه او گفت : به خدمت حضرت امير المؤمنين عليه السّلام رفتم در مرضى كه حضرت از آن مرض از دنيا مفارقت نمود ، پس جراحت سر خود را گشود ، من گفتم : يا امير المؤمنين جراحت تو چيزى نيست و بر تو از اين جراحت باكى نيست ، حضرت فرمود كه : اى حبيب به خدا سوگند كه من در اين ساعت از شما مفارقت مىكنم ، حبيب گفت : من به گريه درافتادم و ام كلثوم دختر حضرت گريان شد ، نزديك حضرت نشسته بود ، على عليه السّلام فرمود : چرا گريه مىكنى اى دختر ؟ ام كلثوم گفت : چون گريه نكنم ؟ تو ما را خبر مىدهى در اين ساعت از ما مفارقت مىنمائى ، حضرت فرمود : اى دختر گرامى گريه مكن به خدا سوگند كه اگر ببينى آنچه پدر تو مىبيند هرآينه گريه نخواهى كرد . حبيب گفت : از آن حضرت پرسيدم : چه مىبينى يا امير المؤمنين ؟ حضرت فرمود : اى حبيب مىبينم ملائكهء آسمانها و پيغمبران را كه از پى يكديگر ايستاده‌اند و انتظار من مىكشند كه مرا ملاقات كنند ، اينك برادرم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به نزد من نشسته است مىگويد : بيا نزد ما كه آنچه در پيش دارى ، به از آن است كه در آن هستى ، حبيب گفت : من هنوز از پيش آن حضرت بيرون نرفته بودم كه روح مقدّس او به ارواح انبياء و اوصياء

هامش
( 1 ) ارشاد شيخ مفيد 1 / 14 .
( 2 ) نهج البلاغه ، خطبه 70 .
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 335 | العلامة المجلسي