تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 324

مساهمون:

ص٣٢٤

چون به مسجد برگشت شنيد كه مردم مىگويند : امير المؤمنين كشته شد « 1 » . ايضاً روايت كرده است كه عبد اللّه بن محمّد ازدى گفت : در آن شب من در مسجد جامع كوفه بودم با گروهى از اهل مصر ، در آن شب به عبادت احيا مىكردم ، ديدم جماعتى نزديك در مسجد كه سمت خانهء حضرت امير المؤمنين عليه السّلام است جمع شده‌اند ، ناگاه ديدم حضرت داخل مسجد شد و مردم را نداى نماز داد و گفت : الصّلاة الصّلاة ، تا صداى حضرت را شنيدم برق شمشيرها ديدم و صدائى شنيدم كه كسى مىگفت : حكم از خداست نه از تو يا على ، و در اوّل شبيب بن بجره ضربتى بر سر حضرت زده بود ضربت به طاق مسجد آمده بود و به حضرت نخورده بود ، چون حضرت به نزديك محراب رفت و مشغول نماز شد ابن ملجم بر آن حضرت ضربت زد و آن سه ملعون گريختند ، چون شبيب به خانه رفت و پسر عمّش او را مضطرب يافت گفت : بلكه تو امير المؤمنين عليه السّلام را كشته‌اى ، خواست بگويد نه گفت بلى ، پس پسر عمّش شمشير او را گرفته او را به جهنّم فرستاد ، و ابن ملجم را مردى از قبيلهء همدان گرفت و به خدمت آن حضرت آورد « 2 » . شيخ مفيد به سند معتبر از امام زين العابدين عليه السّلام روايت كرده است كه چون ابن ملجم قصد قتل حضرت امير المؤمنين عليه السّلام را كرد ، ديگرى را با خود آورده بود ، و ضربت آن ملعون ديگر به ديوار مسجد آمد . چون حضرت نزديك محراب آمد و مشغول نماز شد و به سجده رفت ، ابن ملجم ضربتى بر سر آن حضرت زد ، بر جاى آن ضربتى آمد كه عمرو بن عبد ود بر سر آن حضرت زده بود . چون صداى مردم بلند شد ، حضرت امام حسن و امام حسين عليهما السّلام به مسجد دويدند ابن ملجم را گرفته در بند كردند ، و پدر بزرگوار خود را برداشته به خانه بردند . پس لبابه به نزديك سر آن حضرت نشست و ام كلثوم نزد پاى او نشست و صداى شيون از خانهء آن حضرت بلند شد ، پس آن حضرت ديده‌هاى مبارك خود را گشود و بسوى حسن و حسين عليهما السّلام نظر كرد و فرمود كه : رفيق اعلا و صحبت انبياء و اوصياء بهتر است براى دوستان خدا از دنياى بىبقا ، اگر من از اين ضربت كشته شوم ، آن ملعون را يك

هامش
( 1 ) ارشاد شيخ مفيد 1 / 17 .
( 2 ) ارشاد شيخ مفيد 1 / 20 .