تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 323

مساهمون:

ص٣٢٣
على بن أبي طالب كه مرا قدرت آن نيست ، آن ملعونه گفت كه : او را غافل گردان و بكش ، اگر از كشتن رهائى يا بى با من عيش خواهى كرد ، و اگر كشته شوى ثواب آخرت از براى تو بهتر از زندگانى دنياست . چون آن ملعون دانست كه آن ملعونه در مذهب با او موافقت دارد ، گفت : به خدا سوگند كه من نيز به اين شهر نيامده‌ام مگر براى اين كار ، آن ملعونه گفت كه : من از قبيلهء خود جمعى را با تو همراه مىكنم كه تو را در اين امر معاونت نمايند ، پس آن ملعونه وردان بن مجالد را از قبيلهء خود ياور گردانيد ، و ابن ملجم ملعون شبيب بن بجره را ديد و گفت : اى شبيب نمىخواهى تو را به امرى دعوت كنم كه باعث شرف دنيا و آخرت تو باشد ؟ شبيب گفت كه : آن امر كدام است ؟ گفت : آنكه يارى كنى مرا بر كشتن على بن أبي طالب ، شبيب نيز از جملهء خوارج بود ، پس گفت : اى ابن ملجم كارى بزرگ پيش گرفته‌اى و كشتن على آسان نيست ، ابن ملجم گفت : در مسجد پنهان مىشويم ، چون به نماز بيرون مىآيد مطلب خود را به عمل مىآوريم ، پس آن ملعون را نيز با خود متّفق كرد ، و در شب نوزدهم ماه رمضان آن سه ملعون به اين عزيمت به مسجد درآمدند و قطامهء ملعونه خيمه در مسجد زده بود و مشغول اعتكاف بود ، در آن شب آن ملاعين در خيمهء او به سر بردند و آن ملعونه جامه‌هاى حرير بر سينه‌هاى ايشان بست و شمشيرها به دستشان داد و ايشان را بيرون فرستاد . پس آن سه ملعون آمدند و به نزديك آن درى كه حضرت امير المؤمنين عليه السّلام داخل مسجد مىشد نشستند ، و پيشتر راز خود را با اشعث بن قيس خارجى گفته بودند و او نيز با ايشان در اين امر متّفق شده بود و به يارى ايشان به مسجد آمده بود ، و در آن شب حجر بن عدى در مسجد بود ، ناگاه شنيد كه اشعث مىگويد : اى ابن ملجم زود باش و حاجت خود را برآور كه چون صبح طالع شود رسوا مىشوى . چون حجر اين سخن را شنيد غرض ايشان را فهميد و به اشعث لعين گفت : اى اعور ملعون ارادهء كشتن على دارى ؟ و به جانب خانهء آن حضرت دويد كه آن حضرت را خبر كند ، قضا را آن حضرت از راه ديگر رفته بود ،