آب روانه شد ، من از عقب او صدا زدم كه : با من سخن بگو خدا تو را رحمت كند . به جانب من ملتفت نشد و گفت : هدايتكننده را در پس سر خود گذاشته برو از او سؤال كن از امر دين خود ، گفتم : بگو هدايتكننده كيست ؟ خدا تو را رحمت كند ، گفت : وصىّ محمّد ، پس من متوجّه كوفه شدم ، شبى به كوفه رسيدم و در صحراى نجف ماندم كه چون صبح شود داخل كوفه شوم . چون پاسى از شب گذشت ، ديدم مردى آمد و تنها در پشت تلى ايستاد با حق تعالى مشغول مناجات شد و گفت : خداوندا آنچه پيغمبر تو و برگزيدهء تو مرا امر كرده بود در ميان اين امّت ، بجا آوردم ، پس بر من ستم كردند و با منافقان قتال كردم چنانچه تو مرا امر كرده بودى ، پس مرا به جهالت و سفاهت نسبت دادند ، من از ايشان دلتنگ شدهام و ايشان از من دلتنگ شدهاند ، من دشمن ايشان گرديدهام و ايشان دشمن من گرديدهاند ، از آنچه پيغمبرت خبر داده بود مرا نمانده است مگر يك خصلت كه انتظار مىكشم كه ابن ملجم مرادى بيايد و آن را به عمل آورد ، خداوندا شقاوت او را نزديك گردان و مرا به سعادت شهادت برسان ، خداوندا از دنيا به تنگ آمدهام و سعادت لقاى تو را مىخواهم . چون از دعا فارغ شد به جانب كوفه روان شد ، من از عقب او آمدم تا داخل خانهء خود شد ، پرسيدم كه : اين خانهء كيست ؟ گفتند : خانهء على بن أبي طالب ، اندك وقتى كه شد اذان نماز شنيدم ، ديدم كه آن حضرت از خانه بيرون آمد ، من از پيش روانه شدم تا داخل مسجد شد ، ناگاه ديدم كه ابن ملجم آن حضرت را شهيد كرد « 1 » . شيخ مفيد و شيخ طوسى به سند معتبر روايت كردهاند كه اصبغ بن نباته گفت : چون امير المؤمنين عليه السّلام را ضربت زدند و به خانه بردند ، من و حارث همدانى و سويد بن غفله با گروهى از اصحاب آن حضرت در خانهء آن حضرت جمع شديم ، چون صداى گريه از خانهء آن حضرت بلند شد ، ما همه گريستيم . پس امام حسن عليه السّلام از خانه بيرون آمد و گفت : امير المؤمنين مىگويد كه به خانههاى خود برگرديد ، آن جماعت رفتند من در خانهء آن حضرت ماندم ، بار ديگر صداى شيون از خانهء آن حضرت شنيدم و من نيز گريستم ، باز
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 326
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٢٦
هامش
( 1 ) بحار الأنوار 42 / 252 .