عارضه بر تو مىترسيم ، حضرت فرمود : و ليكن من بر خود نمىترسم زيرا كه شنيدهام از پيغمبر صادق و مصدّق كه فرمود : شقىترين امّت جفت پى كنندهء ناقهء صالح ضربتى بر سر من خواهد زد و محاسن مرا رنگين خواهد كرد « 1 » . به روايت ديگر : گفتند : يا امير المؤمنين چرا از ميان اين منافقان به در نمىروى كه خود را به مدينهء حضرت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم برسانى در جوار آن حضرت مدفون شوى ؟ فرمود كه : پيغمبر مرا خبر داده است كه در اين شهر شهيد خواهم شد ، و در پشت اين شهر مدفون خواهم گرديد « 2 » . شيخ مفيد و ديگران به سندهاى معتبر روايت كردهاند كه چون حضرت امير المؤمنين عليه السّلام از مردم بيعت مىگرفت ، عبد الرّحمن بن ملجم مرادى آمد كه با آن حضرت بيعت كند ، حضرت قبول بيعت او ننمود تا آنكه سه مرتبه به خدمت آن حضرت آمد ، در مرتبهء سوّم با حضرت بيعت كرد . چون پشت كرد ، حضرت بار ديگر او را طلبيد و سوگندها داد كه بيعت نشكند و عهدهاى محكم از او گرفت . چون روانه شد ، باز او را طلبيد بار ديگر بر او تأكيد كرد ، آن ملعون گفت : يا امير المؤمنين آنچه با من كردى با ديگران كردى ، حضرت شعرى خواند كه مضمونش اين است كه : من به او بخشش مىنمايم و نيكى مىكنم ، و او ارادهء قتل من دارد ، چه بد يارى است قبيلهء مراد ، پس فرمود : برو اى ابن ملجم به خدا سوگند مىدانم كه وفا به عهدهاى خود نخواهى كرد ، پس حضرت اسب نيكوئى به او داد . چون او بر اسب سوار شد ، باز حضرت شعرى خواند كه مضمونش همان بود . چون او پشت كرد ، فرمود : به خدا سوگند اين ملعون كشندهء من خواهد بود ، گفتند : يا امير المؤمنين ما را دستورى ده كه او را بكشيم ، حضرت دستورى نداد « 3 » . قطب راوندى روايت كرده است كه مردى از قبيلهء مزينه گفت : من در خدمت حضرت امير المؤمنين عليه السّلام نشسته بودم ، گروهى از قبيلهء مراد به خدمت آن حضرت آمدند و ابن ملجم در ميان ايشان بود ، پس آن گروه گفتند : يا امير المؤمنين ! ابن ملجم را ما با خود
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 317
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣١٧
هامش
( 1 ) كشف الغمّه 2 / 55 .
( 2 ) العدد القويّة 237 با كمى اختلاف .
( 3 ) ارشاد شيخ مفيد 1 / 12 .