تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 255

مساهمون:

ص٢٥٥

بر جاى خود قرار گرفت ، و گرد به نحوى بلند گرديد كه تمام مسجد را فرو گرفت « 1 » . و حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام گفت : به خدا سوگند كه اگر فاطمه موى سر خود را مىگشود هرآينه همه مىمردند . و به روايتى ديگر : چون فاطمه عليها السّلام به مسجد آمد ، پيراهن حضرت رسالت پناه را بر سر گذاشته بود و دست حضرت امام حسن و امام حسين عليهما السّلام را گرفته بود ، فرياد زد كه : اى ابو بكر تو را با ما چه‌كار است ، مىخواهى فرزندان مرا يتيم كنى ؟ به خدا سوگند كه اگر بد نبودى موى سر خود مىگشودم و به درگاه خدا صدا بلند مىكردم . پس مردى از آن گروه به ابو بكر گفت : مىخواهى همه را هلاك كنى ؟ آن ملعون ترسيد و دست از على عليه السّلام برداشت و حضرت به خانه برگشت « 2 » . ايضاً سليم بن قيس از سلمان روايت كرده است كه : چون زبير را بردند كه با ابو بكر بيعت كند ، با عمر گفت : اى فرزند صهّاك اگر اين اراذل كه برگرد تو برآمده‌اند تو را يارى نمىكردند نمىتوانستى كه بر على تقدّم‌جوئى و شمشير در دست من باشد ، عمر گفت : تو نام صهّاك را مىبرى ؟ زبير گفت : چرا نام او را نبرم او كنيز زناكارى بود ، ملك جدّ من عبد المطّلب بود ، جدّ تو نفيل با او زنا كرد و پدر تو خطّاب از او به هم رسيد ، او بندهء جدّ من بود . پس ابو بكر ميان عمر و زبير صلح داد . چون سلمان را ريسمان در گردن كردند و براى بيعت بسوى ابو بكر كشيدند ، در گردنش كنده به هم رسيد . چون به جبر به ابو بكر بيعت كرد گفت : هلاك و ضلالت را براى خود اختيار كرديد تا روز قيامت ، و بدعتهاى امّتهاى گذشته را به عمل آورديد و بعد از پيغمبر خود از دين برگشتيد و خلافت را از معدنش بيرون كرديد ، عمر گفت : چون از تو و امام تو بيعت گرفتيم هر چه خواهى بگو ، و او هر چه خواهد بگويد . سلمان گفت : شنيدم از حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه بر تو و بر ابو بكر مثل گناهان جميع امّت تا روز قيامت ، و مثل عذاب ايشان خواهد بود . پس عمر گفت : چون بيعت كردى ، ديدهء تو روشن نشد به خلافت مولاى تو هر چه خواهى بگو ، سلمان گفت : گواهى مىدهم كه در كتابهاى آسمانى

هامش
( 1 ) احتجاج 1 / 222 .
( 2 ) كافى 8 / 238 .
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 255 | العلامة المجلسي