« 1 » و جبرئيل گفت : حق تعالى مىفرمايد : كه فدك را به فاطمه بده كه از براى او و فرزندان او باشد تا روز قيامت . و حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به امر الهى به فاطمه عليها السّلام تسليم نمود ، و در تصرّف وكلاى آن حضرت بود تا حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از دنيا رفت . پس عمر و ابو بكر با يكديگر مصلحت كردند كه حاصل بلاد فدك مبلغ عظيمى مىشود ، اگر اين با اهل بيت باشد ، با علم و جلالت و بزرگوارى كه ايشان دارند و استحقاق واقعى خلافت دارند هرآينه مردمان به جانب ايشان ميل خواهند كرد ، پس با يكديگر اتّفاق كردند با جمعى ديگر از منافقان كه حديثى وضع كنند كه حضرت رسول گفت : ما گروه پيغمبران چيزى به ميراث نمىگذاريم ، و آنچه از ما مىماند تصدّق است از براى همهء مسلمانان ، با آنكه حق تعالى در قرآن مىفرمايد :
« 2 » ، حضرت زكريّا فرمود :
« 3 » ، پس آن ملاعين فرستادند و وكلاء حضرت فاطمه عليها السّلام را از فدك بيرون كردند . چون خبر به آن حضرت رسيد ، با گروهى از زنان بنى هاشم به نزد ابو بكر آمد و فرمود : مىخواهى از من بگيرى زمينى را كه حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به امر حق تعالى به من داده است ، و آن حضرت براى فرزندان خود به غير از اين چيزى نگذاشته است ، مگر نشنيدهاى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود : حرمت هر كس را در باب فرزندان او رعايت بايد كرد ؟ پس ابو بكر لعين از ترس تشنيع مردم دواتى طلبيد كه نامهاى براى آن حضرت بنويسد و فدك را رد كند ، عمر گفت : تا گواه نياورد براى او منويس ، حضرت فاطمه عليها السّلام فرمود : آيا حكمى كه در باب همهء مسلمانان جارى مىكنى كه بيّنه را از مدّعى بايد طلبيد ، در باب من جارى مىكنى ؟ و حال آنكه فدك را من تصرّف دارم ، تو مىخواهى از من بگيرى ، تو مىبايد گواه بياورى ، عمر گفت : تا گواه نياورى نمىدهم ، پس حضرت فاطمه على و حسن و حسين عليهم السّلام و ام ايمن را آورد كه گواهى دادند ، عمر گفت : شهادت على