كه شماها در آن امير باشيد ، و خليفهء حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم معزول باشد ، پس عمر گفت كه بريده را زدند و از مسجد بيرون كردند .
پس سلمان برخاست و گفت : اى ابو بكر از خدا بترس و از مجلسى كه لايق آن نيستى دور شو ، حق خلافت را به اهلش بگذار و جميع امّت را تا روز قيامت به جهالت و ضلالت مگذار . عمر بر او بانگ زد كه : اى سلمان تو را به اين كارها چهكار است ؟ سلمان گفت : به خدا سوگند كه اگر مىدانستم كه به شمشير خود يارى اين دين مىتوانم كرد هرآينه شمشير مىكشيدم و مردانه در راه خدا جهاد مىكردم تا شما با وصىّ رسول خدا چنين نكنيد ، پس رو به سوى مردم كرد و گفت : كرديد و نكرديد و ندانيد كه چه كرديد ، به دين در آمديد و از دين به در رفتيد ، پس بشارت مىدهم شما را به بلا و نااميدى از نعمت و رخا ، بدانيد كه بعد از اين ستمكاران بر شما مسلّط خواهند شد و به جور و ظلم در ميان شما سلوك خواهند كرد و كتاب خدا و احكام او را بدل خواهند كرد .
پس ابو ذر و مقداد و عمّار نيز برخاستند ، و هر يك حجّتها بر آن اشقياء تمام كردند ، پس رو كردند به جناب امير المؤمنين عليه السّلام و گفتند كه : چه مىفرمائى ؟ اگر رخصت مىدهى شمشير مىكشيم و با ايشان جهاد مىكنيم تا كشته شويم ، حضرت فرمود كه : خدا رحمت كند شما را ، دست از اين اشقيا برداريد و وصيّت حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را به ياد آوريد ، و ابو بكر بر بالاى منبر نشسته بود و سخن نمىگفت ، عمر گفت : چه نشستهاى بر بالاى منبر و على در زير منبر با تو بيعت نمىكند و با تو در مقام محاربه است ، رخصت بده تا گردنش را بزنم .
در آن وقت حضرت امام حسن و امام حسين عليهما السّلام بر بالاى سر پدر بزرگوار خود ايستاده بودند ، چون اين سخن را از آن ملعون شنيدند گريستند و به خروش آمدند ، و رو به قبر جدّ بزرگوار خود كردند و فرياد برآوردند كه : يا جدّاه يا رسول اللّه ! ما را به اين حال بىناصر و ياور ببين ، پس حضرت امير المؤمنين عليه السّلام ايشان را به سينهء خود چسبانيد و فرمود : گريه مكنيد به خدا سوگند كه ايشان قدرت آن ندارند كه پدر شما را به قتل رسانند ، و از آن ذليلتر و بىمقدارتراند كه اين اراده توانند كرد .
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 252
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٥٢