پس در آن حالت ام سلمه زوجهء حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و ام ايمن مربّيهء آن حضرت از حجرهها بيرون دويدند و فرياد كردند كه : اى ابو بكر و اى اشقياى امّت سيّد المرسلين ! خوش زود كينهها و حسدهاى خود را بر آن حضرت ظاهر كرديد . پس عمر امر كرد كه ايشان را از مسجد به در كردند ، و گفت : ما را با زنان و گفتهء ايشان چهكار است ؟ پس حضرت امير المؤمنين عليه السّلام برخاست و رو به سوى مهاجر و انصار كرد ، مناقب و فضايل خود را يك يك بر ايشان شمرد ، و از ايشان شهادت بر نصوصى كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بر خلافت او كرده بود و در روز غدير و غير آن از مواطن متعدّده به ياد ايشان آورد و حجّت الهى بر ايشان تمام كرد ، آن بدبختان گفتند : يا على اگر پيشتر اينها را مىگفتى با او بيعت نمىكرديم . پس عمر ترسيد كه مردم از خلافت ابو بكر برگردند بازگفت كه : يا على بيعت كن و اگر نه گردنت را مىزنم . حضرت فرمود كه : اى فرزند صهّاك ! دروغ مىگوئى به خدا سوگند كه قدرت ندارى ، پس خالد بن وليد برجست و شمشير از غلاف كشيده و گفت : به خدا سوگند كه اگر نكنى گردنت را مىزنم ، حضرت امير المؤمنين عليه السّلام گريبان او را گرفت حركتى داد و به دور انداخت ، شمشير از دستش افتاد ، هر چند سعى كردند كه حضرت دست به بيعت دراز كند نكرد ، پس دست آن حضرت را گرفتند و ابو بكر دست نحس خود را دراز كرد و به دست حضرت رسانيد « 1 » . در احاديث معتبره وارد شده است كه : چون آن حضرت را به مسجد درآوردند ، رو بسوى مرقد مطهّر حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كرد و فرمود : يا بن ام ان القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني ، يعنى : اى برادر ! قوم مرا ضعيف گردانيدند ، و نزديك شد كه مرا بكشند . پس دستى از قبر حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بيرون آمد كه همه شناختند كه دست رسول خدا است و صدائى ظاهر شد كه شناختند كه صداى آن حضرت است : يا أبا بكر أكفرت بالّذي خلقك من تراب ثم من نطفة ثم سوّاك رجلا ، يعنى : اى ابو بكر آيا كافر شدى به آن خدائى كه تو را
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 253
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٥٣
هامش
( 1 ) كتاب سليم بن قيس 249 با كمى اختلاف .