تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 250

مساهمون:

ص٢٥٠
كه به آن حضرت گفت : يا على زود باشد كه جفاكاران امّت با تو غدر و مكر نمايند و بيعت تو را بشكنند و به عهد من وفا نكنند ، تو را بىكس و تنها در ميان جمعى از اشقيا بگذارند ، و تو از من به منزلهء هارونى از موسى ؛ چنانچه قوم موسى عليه السّلام هارون را بگذاشتند و به عبادت گوسالهء سامرى پرداختند ، امّت من نيز تو را تنها بگذارند و به گوسالهء سامرى اين امّت ابو بكر بيعت نمايند . حضرت امير المؤمنين عليه السّلام گفت : چون امّت تو با من چنين كنند ، من با ايشان چه معامله نمايم ؟ حضرت فرمود : اگر ياور بيابى با ايشان جهاد كن ، و الّا صبر كن و دست از ايشان بردار و معاملهء ايشان را با پروردگار خود گذار ، چون ياورى بيابى جهاد كن تا به نزد من آئى و خون از شمشير تو بريزد . پس على عليه السّلام به مقتضاى وصيّت حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دست از آن ملعون برداشت و فرمود : اى فرزند صهّاك حبشيّه ! سوگند ياد مىكنم به حق آن خداوندى كه گرامى داشته است محمّد را به پيغمبرى ، كه اگر وصيّت حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مرا منع نمىنمود ، هرآينه مىدانستى كه بىرخصت من داخل خانهء من نمىتوانى شد . پس عمر كس به مسجد فرستاد و از ابو بكر و ساير منافقان يارى طلب كرد . فوج فوج از آن منافقان به يارى آن ملعون مىآمدند تا آنكه به خانهء آن حضرت ريختند ، خالد بن وليد شمشير كشيد و بر حضرت امير المؤمنين عليه السّلام حمله كرد ، پس حضرت بر او حمله كرد خواست كه او را به قتل رساند ، ديگران حضرت را به حق حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قسم دادند تا دست از آن ملعون برداشت . سلمان و ابو ذر و مقداد و عمّار و بريدهء اسلمى به يارى حضرت امير عليه السّلام برخاستند ، نزديك شد كه فتنهء عظيم برپا شود ، پس حضرت ايشان را منع كرد و فرمود : مرا با ايشان بگذاريد ، خدا مرا مأمور نكرده است كه در اين وقت با ايشان جهاد كنم . پس آن كافران ريسمانى در گردن آن حضرت انداختند و بسوى مسجد كشيدند ، چون به در خانه رسيدند حضرت فاطمه عليها السّلام مانع شد ، پس قنفذ - و به روايت ديگر عمر - تازيانه‌اى به بازوى فاطمه زد كه شكست و ورم كرد ، باز آن حضرت دست از على عليه السّلام برنمىداشت تا آنكه در