را بر شكم آن حضرت فشردند و دندهها و پهلوى آن حضرت را شكستند ، فرزندى كه در شكم داشت كه پيغمبر او را محسن نام كرده بود شهيد كردند ، در آن ساعت سقط شد و فاطمه عليها السّلام بر آن ضربت از دنيا رفت . به روايتى ديگر : مغيرة بن شعبه با عمر در بر شكم مبارك آن حضرت زد و فرزند او را شهيد كرد ، پس على عليه السّلام را به مسجد كشيدند ، آن جفاكاران از پى او مىرفتند و هيچيك او را يارى نمىكردند .
سلمان و أبي ذر و مقداد و عمّار و بريده فرياد مىكردند و مىگفتند : چه زود خيانت كرديد با حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و كينههاى سينههاى خود را ظاهر كرديد و انتقام آن حضرت را از اهل بيت او كشيديد . پس بريده گفت : اى عمر همهء قريش اصل و نسب تو را مىدانند و تو را مىشناسند كه از چندين زنا به هم رسيدهاى ، با اين حال به خانهء اهل بيت رسالت داخل مىشوى ، و دختر آن حضرت را مجروح مىكنى ، و برادر و وصىّ آن حضرت را به اين رسوائى به مسجد مىكشى ؟
چون نظر ابو بكر بر آن حضرت افتاد گفت : دست از او برداريد ، حضرت فرمود : اى ابو بكر به كدام حق و به كدام فضيلت و ميراث تو در خلافت تصرّف كردهاى ؟ ديروز به امر پيغمبر با من بيعت كردى در غدير خم ، و به امر آن حضرت بر من سلام كردى به امارت مؤمنان . پس عمر شمشير از غلاف كشيد و بالاى سر آن حضرت ايستاد و گفت : اين سخنان را بگذار و بيعت كن ، فرمود : اگر بيعت نكنم چه خواهى كرد ؟ گفت : اگر بيعت نكنى تو را به قتل خواهم رسانيد ، حضرت فرمود : تو مىتوانى كه برادر حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را به قتل رسانى ؟ به خدا سوگند كه اگر اطاعت امر خدا و وصيّت پيغمبر خدا نمىبود ، بر تو معلوم مىشد كه كى ضعيفتر است .
پس بريده برخاست و گفت : اى عمر و اى ابو بكر آيا شما نبوديد كه رسول خدا امر كرد شما و ماها را كه برويم و سلام كنيم بر على به امارت و پادشاهى مؤمنان ، پس شما از آن حضرت پرسيديد كه : اين را از جانب خدا مىگوئى ؟ فرمود : بلى امر خدا و رسول چنين است ، پس رفتيم و بر او سلام كرديم و گفتيم : السّلام عليك يا امير المؤمنين ؟ عمر گفت : اى بريده تو را به اين كارها چهكار است ؟ بريده گفت : به خدا سوگند كه من نمىمانم در شهرى
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 251
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٥١