تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 249

مساهمون:

ص٢٤٩
چون به ساحت عزّت و سعادت و حريم رفعت و جلالت خانهء اهل بيت رسالت رسيدند ، جرأت نكردند كه بىرخصت به آن خانه درآيند ، اذن دخول طلب كردند ، آن جناب ايشان را اجازت نفرمود . بسوى آن ملعون بازگشتند و گفتند : ما را رخصت نمىدهد كه بر وى داخل شويم ، ما را جرأت آن نيست كه بىرخصت در خانهء رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم داخل شويم . پس عمر بانگ بر ايشان زد كه : شما را به اجازت او كارى نيست ، به هر نوع كه باشد آن حضرت را از خانه بيرون آوريد . و در اين مرتبه عمر با ايشان بود ، و بىشرمى آغاز كردند و فرياد در در خانهء اهل بيت رسالت بلند كردند و بىحيائى را از حد بردند . عمر پاى نجس بر در زد و فرياد كرد كه : اى پسر ابو طالب در را بگشا ، آن شير بيشهء شجاعت به امر خدا صبر مىنمود و متعرّض ايشان نمىشد ، تا آنكه حضرت فاطمه عليها السّلام بىتاب گرديده به عقب در آمد ، از درد و الم عصابه بر سر بسته بود و جسم شريفش بسيار نحيف گرديده بود به سبب مصيبت حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، فرمود : اى عمر چه از ما مىخواهى ، ما را به مصيبت خود نمىگذارى ، عمر گفت : در را بگشا و الّا آتش در خانهء شما مىاندازم و شما را مىسوزانم ، حضرت فاطمه عليها السّلام گفت : اى عمر از خدا نمىترسى مىخواهى به خانه ما بىرخصت درآئى ، اين خانهء اهل بيت رسالت و بيت الحرام عزّت و جلالت است ، از اين حرم محترم شرم دار ، اين جور و ستم روا مدار . پس آن ملعون بىحيا و آن دشمن خدا و رسول خدا ، از آن سخنان هيچ پروا نكرد و هيزم طلبيد ، در خانهء اهل بيت رسالت را سوخت و در را گشود ، حضرت سيّدة النّساء فرياد برآورد كه : يا أبتاه يا رسول اللّه ، مانع شد آن ملعون را از داخل شدن . باز آن بىحياء لعين ممتنع نشد و سر غلاف شمشير را به پهلوى فاطمه زد ، آن مظلومه باز فرياد برآورد ، باز آن ملعون تازيانه بلند كرد و بر دست مباركش زد ، فاطمه فرياد مىكرد : يا أبتاه ! حال اهل بيت خود را ببين . پس امير المؤمنين عليه السّلام برخاست عمر را بلند كرد و بر زمين زد ، بينى و گردنش را مجروح كرد ، خواست او را به قتل رساند پس به خاطر آورد وصيّت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 249 | العلامة المجلسي