تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 248

مساهمون:

ص٢٤٨
طاهره مراجعت نمود فرمود : اين قرآن را ديگر نخواهيد ديد تا حضرت قائم آل محمّد عليه السّلام ظهور نمايد . پس ابو بكر بار ديگر به خدمت على عليه السّلام فرستاد كه اجابت كن خليفهء رسول خدا را ، حضرت امير المؤمنين عليه السّلام فرمود : اى ملعون ! خوش زود بر رسول خدا افترا بستى ، جميع مهاجر و انصار از ادانى و اقاصى مىدانند كه خدا و رسول به جز من در ميان شما خليفه‌اى نگذاشتند . چون اين پيغام را به ايشان رسانيدند ، ابو بكر گفت : راست مىگويد على ، رسول خدا مرا خليفه نكرده است . پس عمر در خشم شد برجست ، ابو بكر براى مصلحت خود به او گفت : بنشين . ديگر باره فرستاد كه : امير المؤمنين ابو بكر تو را طلب مىنمايد ، على عليه السّلام فرمود : عهد شما به رسول خدا هنوز نزديك است ، مگر فراموش كرديد كه خدا مرا امير المؤمنين خواند ، مرا به اين اسم سامى مخصوص گردانيده ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شما را امر فرمود كه به اين لقب گرامى بر من سلام كنيد ، مگر نشنيديد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود : على است امير مؤمنان و سيّد و مهتر مسلمانان و حامل لواء حمد و صاحب كرامت و مجد ، خداوند عالميان جل و علا در روز قيامت او را بر صراط بنشاند كه دوستان خود را بنوازد و داخل بهشت سازد ، و دشمنان خود را به خوارى در آتش اندازد . چون اين پيغام به ايشان رسيد ، باز عمر برجست و گفت : من مىدانم كه او را تا نكشم ، امر ما مستقيم نمىشود ، بگذار تا من بروم و سر او را براى تو بياورم . باز ابو بكر براى مصلحت او را سوگند داد كه بنشين ، بازفرستاد كه بيا ابو بكر تو را مىطلبد ، باز حضرت اجابت ننمود و فرمود : من مشغول وصيّتهاى حضرت رسولم . چون آن دو ملعون روسياه دانستند كه على عليه السّلام به اختيار بيعت ايشان را قبول نمىنمايد ، شخصى قنفذ نام را كه آزاد كردهء عمر بود ، در شقاوت عديل آن ملعون بود ، و به زشتى رو و به درشتى خود در ميان ايشان مشهور بود ، با خالد بن وليد پليد و جمعى ديگر از بدبختان آن قوم به در خانهء اهل بيت رسالت و حجرهء عصمت و طهارت فرستادند و گفتند : حضرت امير المؤمنين عليه السّلام را از خانه بيرون آورده به مسجد آوريد تا از او بيعت بگيريم .
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 248 | العلامة المجلسي