غش بر او طارى مىشد ، با حسن و حسين عليهما السّلام مىگفت : كجاست پدر شما كه شما را ساعت به ساعت در بر مىگرفت ؟ كجاست پدر شما كه از همهء خلق مهربانتر بود نسبت به شما و نمىگذاشت كه شما بر روى زمين راه رويد ؟ پيوسته مىخواست كه بر دوش او باشيد ، ديگر هرگز نخواهيم ديد كه اين در را بگشايد و در بيت الاحزان من درآيد ، ديگر نخواهيم ديد كه شما را به دوش خود بردارد چنان كه پيوسته با شما چنين مىكرد « 1 » . به اسانيد معتبره از سليم بن قيس هلالى و ديگران روايت كردهاند كه : سلمان و عبّاس گفتند : چون مرض حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به اشتداد انجاميد ، جمعى از مهاجر و انصار بر بالين آن حضرت حاضر گشتند ، حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم چون مىدانست كه اصحاب او وفا به بيعت على عليه السّلام نخواهند نمود ، فرمود : اى گروه ! دوات و قلم و صحيفهاى نزد من حاضر سازيد تا نامهاى از براى شما بنويسم كه هرگز گمراه نشويد بعد از وفات من . چون عمر بن الخطّاب مىدانست كه حضرت سيّد عالم مىخواست كه خلافت امير المؤمنين عليه السّلام را بنويسد ، به دست وقاحت پرده از روى نفاق برداشت گفت : اين مرد بيمارى بر او غلبه كرده و هذيان مىگويد ، كتاب خدا ما را كافى است و احتياج به كتاب او نداريم ، پس جمعى از منافقين اصحاب تابع آن ملعون شدند كه ما را به كتاب رسول خدا احتياج نيست ، و جمعى از اصحاب گفتند : اطاعت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بر همه واجب است و رنجانيدن خاطر شريف آن جناب در چنين حالى روا نيست ، در ميان صحابه نزاع شد و آوازها بلند كردند . چون حضرت سيّد عالم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بر اين ماجرا اطّلاع يافت غمگين گرديد ، دانست كه هرگاه در حيات او بناى اين قسم ظلم نهادند ، بعد از او با اهل بيت او چه خواهند كرد ، فرمود : قوموا عنّي ، از پيش من برويد و بيش از اين مرا متألّم مسازيد ، و مرا با پروردگار خود گذاريد . لعنت خدا بر آن گروه بدبخت ، كسى كه نسبت هذيان به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دهد ، او را امام خود دانند با آنكه حق سبحانه و تعالى مىفرمايد كه :
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 245
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٤٥
هامش
( 1 ) مناقب ابن شهر آشوب 3 / 411 .