فصل ششم در بيان كيفيّت معاشرت حضرت امير عليه السلام و فاطمه عليها السّلام است
ابن بابويه به سند مخالفان از ابو هريره روايت كرده است كه گفت : روزى حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با ما نماز صبح ادا كرد و اثر حزن از روى مباركش ظاهر بود ، پس برخاست و بسوى منزل فاطمه عليها السّلام رفت و ما نيز عقبش رفتيم ، چون به در خانه رسيد ديد على عليه السّلام در ميان در خوابيده است بر روى خاك ، پس نزد او نشست و خاك را از پشت او دور مىكرد و مىفرمود : برخيز فداى تو باد پدر و مادرم اى ابو تراب . پس دست على را گرفت و داخل خانهء فاطمه شد ، ما ساعتى در بيرون در ايستاديم ، پس صداى خندهء بلندى شنيديم ، و مقارن آن حال حضرت بيرون آمد بسوى ما شكفته و شاد ، پس گفتم : يا رسول اللّه داخل شدى با روى اندوهناك و بيرون آمدى با روى ديگر ؟ فرمود : چگونه شاد نباشم و حال آنكه اصلاح كردم ميان دو كس كه محبوبترين اهل زميناند به سوى اهل آسمان « 1 » . به روايت ديگر : چون حضرت داخل شد ، فرشى براى آن حضرت انداختند و حضرت بر روى آن فرش خوابيد ، پس فاطمه عليها السّلام از يك طرف خوابيد و حضرت امير المؤمنين عليه السّلام در جانب ديگر ، پس حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دست على را گرفت و بر روى ناف خود گذاشت و دست فاطمه را نيز بر ناف خود گذاشت ، پيوسته با ايشان سخن مىگفت تا در ميان ايشان اصلاح كرد ، چون بيرون آمد گفت كه : چگونه شاد نباشم و حال آنكه اصلاح