تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 102

مساهمون:

ص١٠٢

خواهد آورد به سوى مردم با خلافت أبو بكر ، و عمر از او بدتر و ستمكارتر خواهد بود ، و همچنين سيّم ايشان عثمان ، چون او كشته شود براى تو جمع خواهد شد گروهى از شيعيان كه با ايشان جهاد خواهى كرد با ناكثان و قاسطان و مارقان ، نفرين و لعنت كن بر ايشان كه ايشان و شيعيان و دوستان ايشان احزاب كفر و نفاقند « 1 » . چون شب شد باز على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السّلام را طلبيد و فرمود كه در خانه را بستند كه كسى به غير ايشان نيايد ، پس حبيبهء خود فاطمه را به نزديك خود طلبيد و راز دور و دراز با او گفت ؛ چون ساير اهل بيت ديدند كه حضرت رسول با فاطمه راز مىگويد بيرون آمدند نزديك در ايستادند ، و مردم در بيرون در بودند ، و زنان حضرت رسالت مىديدند كه حضرت امير و امام حسن و امام حسين نزديك در ايستاده‌اند . پس عايشه گفت كه : براى امر عظيمى شماها را بيرون كرده و با دختر خود خلوت كرده است ، در اين ساعت حضرت امير عليه السّلام فرمود كه : تو مىدانى كه براى چه خلوت كرده است ، براى آنچه تو و پدرت و عمر و چند نفر ديگر تمهيد كرده‌ايد و در اتمام آن كوشش مىنمائيد ، آن ملعونه چون اين سخن را شنيد دانست كه اهل بيت بر راز ايشان مطّلع شده‌اند جواب نگفت . پس حضرت امير فرمود كه : در اين حال فاطمه مرا طلبيد ، چون داخل شدم ديدم كه حضرت رسالت بر جناح سفر آخرت است ، خود را ضبط نتوانستم كرد بىاختيار گريستم ، حضرت فرمود : يا على چرا مىگريى ؟ اين هنگام تعزيت نيست وقت وصيّت است و مفارقت نزديك شده ، حق تعالى سراى عقبى را براى من بر دنيا اختيار كرده است . اى برادر ! تو را به خدا مىسپارم ، غم و اندوه من بر تو و بر فاطمه است كه بعد از من بر او ستم خواهند كرد ، و گروه منافقان امّت اجماع كرده‌اند بر ظلم شما ، و شما را به خداوند خود سپرده‌ام ؛ قبول كرده است وديعت مرا ؛ يا على فاطمه را وصيّتى چند كرده‌ام و امر كردم كه آنها را به تو بگويد ، آنچه گويد بجا آور كه او راستگو و تصديق كرده شده است . پس بار ديگر آن گوهر صدف عصمت را در بر گرفت سرش را بوسيد و گفت : پدرت فداى تو باد ، اى فاطمه خداى تعالى تو را صبر دهد ؛ پس صداى فاطمه به گريه و زارى

هامش
( 1 ) بحار الأنوار 22 / 488 .