آنجا جمع ميشدند و بگفتگو ميپرداختند ، من در آنجا اين حكايت را از او پرسيدم و او گفت : من فلج شده بودم .
اطباء مرا جواب كردند - و حكايت را همانطور كه مكرر در حله از ديگران شنيده بودم نقل كرد تا باينجا رسيد كه گفت : وقتى جدهام مرا بقبهء صاحب الزمان عليه السّلام برد كه شب را در آنجا بمانم ناگاه ديدم آن حضرت آمد و فرمود : برخيز ! گفتم : آقا يك سال است كه نمىتوانم برخيزم فرمود بارادهء خدا برخيز ! سپس دستم را گرفت و كمك كرد تا برخاستم و اثر فلج كه داشتم بر طرف گرديد موقعى كه مردم شنيدند و مرا سالم ديدند چنان بسرم ريختند كه نزديك بود كشته شوم .
تمام لباس بدنم را قطعه قطعه كردند ، و برسم تبرك بردند ، و لباس ديگر آوردند و به من پوشانيدند .
سپس در حالى كه اصلا اثرى از سكته و فلج در من نبود به خانه رفتم و لباس خود را عوض كرده لباس مردم را به صاحبانش پس دادم . اين حكايت را مكرر من در موقعى كه او زنده بود از وى شنيدم كه براى مردم نقل ميكرد ، يا براى كسانى كه از وى ميپرسيدند حكايت مينمود .
حسين مدلل
و از جمله حكايتى است كه از افراد موثق شنيدهام . اين حكايت نزد اغلب اهالى نجف اشرف مشهور و معروف است حكايت اينست : اين خانه كه فعلا - يعنى سال 789 - من در آن سكنى دارم ، مال شخصى بود بنام ( حسين مدلل ) كه مردى خيرانديش و نيكوكار بود ، و محلى را در آنجا بنام او « ساباط « 1 » مدلل » ميگفتند اين خانه وصل به ديوار حرم مطهر امير المؤمنين عليه السّلام است ، و در نجف مشهور مىباشد . حسين مدلل مردى عيالوار بود .
وقتى مبتلا بسكته ناقص مىشود ، بطورى كه قادر بايستادن نبوده و در موقع
هامش
( 1 ) ساباط بمعنى گذر سرپوشيده است .