تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 816

مساهمون:

ص٨١٦
صبح در ميان جمعيت بديدن او رفتم ديدم ، قوى پى و خوش قامت شده ، محاسنش بلند رويش سرخ و به صورت جوان بيست ساله‌اى گشته بود ، و تا زنده بود به همين شكل و هيئت ماند . چون اين خبر شيوع يافت حاكم او را طلبيد . حاكم روز قبل او را به آن وضع ديده بود و امروز بدين حالت مىديد كه درست به عكس ديروز بود . حاكم ديد اثرى از زخمها در بدن او نيست و دندانهايش برگشته است ! از مشاهدهء اين وضع ؛ رعب عظيمى بدل حاكم راه يافت . حاكم قبلا در محلى كه بنام امام زمان ( ع ) معروف بود مينشست و پشت خود را به قبله ميكرد ولى بعد از اين واقعه روى به قبله نشست و با مردم ( حله ) با مدارا و نيكى رفتار ميكرد ! و از تقصير مجرمين آنها ميگذشت و با نيكان آنان نيكى مينمود ، ولى اين كار هم سودى به حال او نبخشيد و بعد از قليل مدتى درگذشت .

مادر مردى سنى

و نيز در كتاب مزبور مينويسد : شيخ محترم عالم فاضل شمس الدين محمد بن قارون نامبرده نقل ميكرد كه : يكى از نزديكان وى بنام معمر بن شمس كه او را « مذور » ميگفتند قريه‌اى داشت موسوم به « برس » « 1 » و آن را وقف علويين و سادات كرده بود . معمر بن شمس نائبى بنام ابن خطيب و غلامى داشت كه متولى اوقاف او بود و او را عثمان مىناميدند . ( ابن خطيب ) يكنفر شيعهء نيكوكار بود ولى ( عثمان ) به عكس بود . روزى آن دو نفر در مسجد الحرام در مقام حضرت ابراهيم عليه السّلام در حضور جمعى از رعايا و عوام الناس نشسته بودند . ابن خطيب گفت اى عثمان هم اكنون حق آشكار و روشن ميگردد من نام كسانى را كه دوست ميدارم يعنى : على و حسن و حسين ، را كف دستم مينويسم و تو هم نام كسانى را كه دوست ميدارى يعنى ابو بكر و عمر و عثمان را كف دست خود
هامش
( 1 ) در صفحه 395 شناسانديم .