تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 820

مساهمون:

ص٨٢٠
ضرورت عيالش او را بلند ميكرده . او مدت مديدى را بدين منوال گذرانيد و اين موجب شد كه فقر و تنگدستى سختى بزن و فرزندانش روى آورد ، تا جايى كه محتاج بمردم شدند و مردم هم بر آنها سخت گرفتند . در يكى از شبهاى سال هفتصد و بيست ( 720 ) هجرى كه يك چهارم از شب گذشته بود ، همسرش را بيدار كرد ، و با بيدار شدن او بقيه هم بيدار شدند ، ناگاه ديدند داخل و بالاى خانه پر نور شده ، بطورى كه چشم را خيره ميكرد زن و فرزندانش پرسيدند چه خبر است ؟ گفت : هم اكنون امام زمان عليه السّلام آمد و فرمود : حسين برخيز ! من گفتم : آقا مىبينى كه نمىتوانم برخيزم . حضرت دست مرا گرفت و بلند كرد ، ديدم ناراحتى كه داشتم بر طرف شده ، و اينك حالم خوب و از هر نظر رضايت‌بخش است . سپس فرمود : من از اين گذر سرپوشيده به زيارت جدم ميروم و تو هر شب آن را قفل كن ، گفتم : آقا با گوش و دل فرمانبردار خدا و شما هستم آنگاه برخاست و به زيارت حضرت امير المؤمنين عليه السّلام رفت ، من هم خدا را شكر نمودم كه اين نعمت را به من روزى كرد . گذر مذكور تا كنون مورد احترام مردم است و در مواقع نيازمندى براى آن نذر مىكنند و هيچ گاه نذركننده ، از بركت وجود امام زمان عليه السّلام ، نااميد نميشود .

زن نابينا

و از جمله حكايتى است كه شيخ بزرگوار دانشمند فاضل شمس الدين محمد بن قارون سابق الذكر نقل ميكرد و ميگفت مردى در دهكدهء معروف به « دقوسا » واقع در كنار فرات بزرگ بود بنام « نجم » و ملقب به « اسود » وى مردى خيرخواه و نيكوكار بود و زنى بنام فاطمه داشت . او نيز زنى صالحه بود و دو فرزند يكى پسر بنام على و ديگرى دختر بنام زينب داشت . از سوء اتفاق دو زن هر دو نابينا شدند و سخت ناتوان گشتند و اين قضيه در سال 712 اتفاق افتاد . زن و مرد مدت مديدى را بدين گونه گذرانيدند تا اينكه در يكى از شبها زن حس كرد كه دستى روى صورتش كشيده شد و گوينده‌اى گفت : خداوند نابينائى تو را بر طرف ساخت . برخيز و برو نزد شوهرت ابو على