تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 818

مساهمون:

ص٨١٨
خداوند تو را شفا داد . وقتى متوجه شدم ديدم كوريم بر طرف گرديده و قبه پر نور شده . آن مرد را كه با من حرف زده بود ديدم و از او پرسيدم آقا تو كيستى ؟ گفت : من محمد بن الحسن هستم . سپس از نظرم ناپديد شد . آنگاه زنها برخاستند و بخانه‌هاى خود رفتند . بعد از اين ماجرا ( عثمان ) پسر آن زن نيز شيعه شد و عقيدهء خودش و مادرش خوب و محكم گرديد . حكايت او در ميان اقوامش شهرت گرفت . هر كس آن را شنيد عقيده بوجود امام زمان عليه السّلام پيدا كرد ، اين واقعه در سنهء 744 روى داد .

دانشمند بزرگ عبد الرحمن عمانى

همچنين در آن كتاب است كه : از جمله مولاى اجل امجد عالم فاضل ، پيشواى كامل ، محقق مدقق ، مجمع فضائل و مرجع افاضل ، افتخار العلماء في العالمين ، كمال - الملة و الدين : عبد الرحمن عمانى در ماه صفر سال 759 حكايتى براى من نقل كرد و بعد آن را براى من نوشت و هم اكنون دستخط او نزد من موجود است حكايت اينست : « بنده نيازمند بدرگاه الهى : عبد الرحمن بن ابراهيم قبايقى ميگويد : من در شهر خود ميشنيدم كه مولاى بزرگوار معظم جمال الدين پسر شيخ اجل اوحد فقيه نجم الدين جعفر بن زهدرى سكته ناقص كرده ، و بعد از مرگ پدرش ، جدهء پدريش او را همه گونه معالجه نموده بود ولى تأثير نبخشيده است . بعضى بجده او گفتند طبيب از بغداد بياور . او هم اطباء بغداد را طلبيد و آنها مدتى طولانى به معالجه وى پرداختند ، ولى بهبودى نيافت . بعدا بجده‌اش گفتند : يك شب او را ببر در قبه شريفه كه در حله و معروف به « مقام صاحب الزمان » است كه تا صبح آنجا باشد ، شايد خداوند او را شفا دهد . جدهء او هم او را برد و در همان جا شفا يافت و بيماريش بر طرف گرديد . چندى بعد ميان من و او رشته دوستى برقرار شد ، بطورى كه كمتر از هم جدا ميشديم . او خانه‌اى داشت كه محترمين حله و جوانان آنها و فرزندان اشراف در