چنان كه خداوند هر كس كه او را يارى كند ، نصرت ميدهد . پرسيدم شما كيستيد ؟
گفت : من صاحب الامر هستم . سپس فرمود : منبعد هر كس پرسيد : اين زخم چه بوده ؟ بگو : ضربتى است كه در صفين برداشتهام !
جماعتى از عرب
و از جمله حكايتى است كه سيد زاهد فاضل رضى الدين على « 1 » بن محمد بن جعفر بن طاوس حسينى در كتاب « ربيع الالباب » نوشته و نقل آن براى من بدرجه صحت رسيده است . سيد بن طاوس در كتاب مزبور نوشته است : حسن بن محمد بن قاسم براى ما حكايت كرد و گفت : روزى من و شخصى كه از مردم نواحى كوفه بود و او را « عمار » ميگفتند ، در راه ( حماليه ) از توابع كوفه با هم برخورد نموده و در بارهء امام زمان ( ع ) گفتگو كرديم . عمار گفت : ميخواهم داستان عجيبى را برايت نقل كنم . گفتم : هر اطلاعى دارى بيان كن .
گفت : وقتى كاروانى از قبيلهء ( طىّ ) بكوفه آمد و از ما غله خريدند . مرد بزرگى كه رئيس كاروان بود هم ميان آنها بود .
من به يكنفر گفتم : برو و ترازو را از خانهء علوى بياور . آن مرد بدوى گفت :
در ميان شما علوى هم وجود دارد ؟ گفتم : سبحان اللَّه ! بيشتر مردم سادات هستند .
مرد بدوى گفت : به خدا قسم علوى و سيد آن بود كه من او را در يكى از نقاط از دست دادم ؛ پرسيدم موضوع چيست ؟ گفت : ما سيصد تن يا كمتر بوديم و از جايى گريخته سه روز در بيان بدون نان و آب بسر برديم تا اينكه گرسنگى سخت بما فشار آورد .
يكى از ما گفت بگذاريد قرعه بنام اسبهاى خود بزنيم و به هر كدام اصابت كرد آن را كشته سد جوع كنيم ، رأى همه بر اين قرار گرفت . سپس قرعه انداختيم و
هامش
( 1 ) مقصود سيد على بن طاوس است كه در صفحه 325 شناسانديم