و دندانهاى ثنايايش ريخت .
بدستور حاكم زبان او را درآوردند و سوزن آهنى در آن فرو بردند و بينيش را پاره كردند و ريسمانى كه از موى زبر تابيده شده بود در سوراخ آن برد و ريسمان ديگرى به آن بست و بدست غلامان خود داد كه در كوچه و بازار كوفه بگردانند ، وقتى او را ميگردانيدند ، از هر طرف مردم هجوم آورده و او را ميزدند بطورى كه افتاد روى زمين و مرگ را جلو روى خود ديد .
چون خبر به حاكم دادند ، دستور داد او را بقتل رسانند . مردمى كه اطراف او بودند گفتند : او پير مرد سالخوردهايست و آنچه بايد ببيند ، ديد و فعلا مردهاى بيش نيست ، او را به همين حال بگذاريد تا خود بميرد و خون او را به گردن نگيريد ، مردم چندان در اين خصوص اصرار ورزيدند كه حاكم دستور داد او را آزاد كنند .
در آن موقع صورت و زبان ابو راجح ورم كرده بود . كسان او آمدند ، و آن نيمه جان را بخانهاش بردند ، و هيچ كس ترديد نداشت كه همان شب خواهد مرد . ولى چون فردا مردم بديدن او آمدند ، ديدند ايستاده نماز ميخواند و حالش كاملا رضايت - بخش است . دندانهايش كه افتاده بود به حال اول برگشته و جراحتهاى بدنش به كلى بهبودى يافته و اثرى از آن باقى نمانده ؛ و زخم صورتش هم زايل گشته است ! مردم از مشاهدهء وضع او بشگفت آمدند و ماجرا را از او جويا شدند . ابو راجح گفت : وقتى من مرگ را به چشم ديدم و زبانى نداشتم كه خدا را بخوانم ، ناچار با زبان دل بدعا پرداختم و آقا و مولاى خويش امام زمان عليه السّلام را به يارى طلبيدم . هنگام شب خانهام نورانى شد و در آن ميان امام زمان ( ع ) را ديدم كه دست مبارك را روى صورتم كشيد و فرمود : برخيز و براى نانخورانت كار كن كه خداوند تو را شفا داد . چون صبح شد خود را اين طور كه مىبينيد مشاهده نمودم .
شمس الدين محمد بن قارون سابق الذكر ميگفت : به خدا قسم ابو راجح اصولا مردى ضعيف البنيه ، لاغر اندام ، زرد رنگ و زشترو بود و ريش كوتاهى داشت . من همه وقت بحمام او ميرفتم و هميشه او را بدين حالت و شكل ميديدم . ولى چون آن روز
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 815
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٨١٥