تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 813

مساهمون:

ص٨١٣
وقتى به آن بيابان رسيدم ، چند رأس بزغالهء لاغر ديدم و قصرى هم در آنجا بود ، بزغاله‌ها رفتند ميان قصر و من در آنجا مانده مراقب مطلب بودم ، تا آنكه نماز مغرب و عشا را خواندم و دعا و تضرع نمودم ، ناگاه « بدر » خادم امام حسن عسكرى عليه السّلام را ديدم كه گفت : اى عيسى بن مهدى جوهرى وارد شو ! من از شنيدن اين حرف تكبير و تهليل گفتم و بسيار حمد الهى بجا آوردم . هنگامى كه وارد حياط قصر شدم سفرهء غذائى را ديدم كه گسترده شده خادم به من دستور داد كه كنار سفره بنشينم . مرا پهلوى سفره نشانيد و گفت : آقايت به تو دستور ميدهد كه هر چه در موقع رفع پرهيز ميخواستى ، فعلا بخور . من گفتم : همين دليل براى من كافى است ، من چگونه غذا بخورم با اينكه هنوز آقاى خود را نديده‌ام ؟ باز او بانگ زد : اى عيسى ! غذا بخور كه مرا خواهى ديد . من هم نشستم سر سفره ، ديدم ماهى گرمى كه ميجوشيد در سفره نهاده و كنار آن نيز خرمائى كه شباهت تامى بخرماى ما دارد گذارده‌اند و پهلوى آن هم دوغ است اين هنگام مرا صدا زد و گفت : اى عيسى ! آيا باز هم در امر ما شك دارى آيا تو بهتر ميدانى چه چيزى برايت نافع و چه چيز ضرر دارد يا من ؟ من گريستم و استغفار نمودم و از آنچه در سفره بود خوردم . هر بار كه دست از آن برميداشتم ، جاى دستم معلوم نبود ، من غذاى آن سفره را لذيذترين غذاى دنيا ديدم و چندان خوردم كه شرم كردم بيشتر تناول كنم . ولى او بانگ زد و گفت : اى عيسى ! شرم نكن كه اين از غذاى بهشتى است و دست مخلوق آن را نپخته است . من هم باز شروع به خوردن كردم ، ديدم دلم نميخواهد دست از آن بردارم و سير نميشوم ولى پيش خود گفتم : كافى است . در اين وقت باز مرا صدا زد و گفت : بيا نزد من ! من پيش خود گفتم : آقاى من آمد و من هنوز دستم را نشسته‌ام . حضرت صدا زد و گفت : اى عيسى ! آيا اين غذا كه خورده‌اى محتاج به شستن دست است . من دستم را بوئيدم ديدم از مشك و كافور خوشبوتر است . آنگاه بوى نزديك شدم ، نورى از او آشكار گشت كه ديدگانم را
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 813 | العلامة المجلسي / على دوانى