دست خود را گشودم ديدم پر از طلاى ناب است ! ! چون از آنجا رفتم ديدم همان آقا به من رسيد و فرمود : علامت حقيقت و آثار حق برايت آشكار گشت و نابينائى قلبت بر طرف شد ، مرا ميشناسى ؟ گفتم : نه به خدا .
فرمود : من همان مهدى هستم . من قائم ميباشم كه زمين را پر از عدل ميكنم بعد از آنكه پر از ستم شده باشد ، بدان كه زمين از حجت خدا خالى نميماند ، و مردم بيش از آنچه بنى اسرائيل در « تيه » ماندند ( مدت چهل سال ) نميتوانند در فترت بمانند روزهاى ظهورم آشكار گشته است . اين را كه گفتم امانت من در گردن تو است كه ببرادران شيعه بازگو كنى .
اين روايت در خرايج از فدكى و در كمال الدين از طالقانى از على بن احمد خديجى كوفى از « ازدى » هم روايت شده است .
مؤلف : « روزهاى ظهورم آشكار گشته است » شايد از جمله چيزهائى است كه بداء در آن راه يافته و حضرت از امر غير حتمى معلّق به شرط خبر داده باشد ، و ممكن است منظور از « ظهور » آشكار شدن امر براى اكثر شيعيان بوسيلهء سفراء آن حضرت باشد .
پير مردى در شهر فسطاط
نيز در غيبت شيخ باسناد مزبور از احمد بن على رازى و او از محمد بن على از على ابن محمد بن احمد بن خلف نقل مىكند كه گفت : در مسجد منزل عباسيه واقع در دو منزلى شهر فسطاط مصر ، فرود آمديم غلامانم هر كدام پى كارى رفتند و فقط غلامى عجمى با من در مسجد ماند .
ديدم پير مردى در گوشه مسجد نشسته و پى در پى ذكر ميگويد . چون ظهر شد در اول وقت ، نماز ظهر گزاردم ، سپس غذا طلبيدم و پيرمرد را هم دعوت نمودم كه با من غذا صرف كند او پذيرفت پس از صرف نهار نام او و پدرش و شهر و كارش را جويا شدم . گفت : نامم محمد بن عبيد اللَّه است و از اهل قم ميباشم و اضافه كرد كه مدت