تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 721

مساهمون:

ص٧٢١
سى سال است كه در جستجوى « حق » شهرها و سواحل را گشته و سياحت نموده‌ام . بيست سال در مكه و مدينه توطن گزيده و همواره اخبار ظهور حق را سراغ ميگرفتم و در پى آثار آن بودم . چون سال 293 فرا رسيد خانه خدا را طواف نمودم و به طرف مقام ابراهيم رفتم و نماز گزاردم و در همان جا بخواب رفتم . در عالم خواب صداى دعائى كه تا آن موقع نظير آن را نشنيده بودم از خوابم ربود . چون در صاحب صدا دقيق شدم ديدم جوانى گندم - گون است كه كسى را در حسن صورت و اعتدال قامت چون وى نديده‌ام . جوان مزبور بعد از دعا نماز گذارد و از مسجد خارج شد و به عمل سعى بين صفا و مروه مشغول گشت . من پشت سر او مشغول سعى شدم و بخاطرم رسيد كه وى حضرت صاحب الزمان عليه السّلام است . چون از عمل سعى فارغ شد ؛ به طرف دره‌اى رفت ، منهم بدنبال او رفتم وقتى بوى نزديك شدم ، ديدم مرد سياهپوستى جلو راه را گرفته و با صداى مهيبى كه هول انگيزتر از آن نشنيده بودم مرا بنام صدا زد و پرسيد : خدا تو را سلامت بدارد ؛ چه مىخواهى ؟ من لرزيدم و در جاى خود ايستادم و آن مرد از نظرم ناپديد گشت و همان جا متحير ماندم . مدتى طولانى در آنجا مات و مبهوت ايستادم ، سپس مراجعت كردم در حالى كه خود را ملامت مينمودم و ميگفتم چرا به بانگ مرد سياهپوست برگشتم . آنگاه در خلوت بدرگاه خداوند بىنياز براز و نياز پرداخته ، پيغمبر و آل او را شفيع قرار دادم كه كوشش من ضايع نشود و چيزى كه موجب آرامش دل و ازدياد بصيرتم شود ، براى من ظاهر گرداند . دو سال بعد از آن به زيارت قبر مطهر پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله توفيق يافتم ، موقعى كه بين قبر و منبر نشسته بودم ، بخواب رفتم . در خواب ديدم كسى مرا تكان ميدهد ، از خواب پريدم ديدم همان مرد سياهپوست است ! سياهپوست پرسيد : چه خبر دارى و حالت چطور است ؟ گفتم : خدا را شكر ميكنم و تو را نكوهش مينمايم . گفت : نه !