اخذ كنم .
پرسيدم : آيا غير از من كسى از اصحاب سلطان هم اين حكايت را از تو شنيده است ؟ گفت : آرى ببرادرت احمد بن حسين همدانى كه در آذربايجان از نعمت و مكنت خود ممنوع گرديد ، هم گفتهام ، وى از من اجازهء حج بيت اللَّه خواست به اين آرزو كه آنچه من ديدم او هم ببيند . پس او در همان سال به حج رفت و ركزويه بن مهرويه او را بقتل رسانيد » پس ما از پيرمرد جدا شديم و من بمرز رفتم ، سپس رهسپار حج گشتم و شخصى را در مدينه بنام طاهر از اولاد حسين اصغر كه ميگفتند از اين مطلب ( ارتباط با امام زمان ) چيزى ميداند ، ملاقات نمودم پس بنزد او رفته چندان با وى مربوط گشتم كه به من انس گرفت و اطمينان پيدا كرد و بر صحت پيمانم وقوف يافت .
روزى بوى گفتم : يا ابن رسول اللَّه ! شما را به حق پدران طاهرينت سوگند مىدهم كه مرا مانند خودتان در جريانى كه با امام زمان عليه السّلام دارى ؛ قرار ده ! زيرا افرادى كه مورد وثوق شما هم ميباشند گواهى دادهاند كه قاسم بن عبيد اللَّه بن سليمان بن وهب « 1 » قصد دارد مرا بكشد زيرا ميداند كه من شيعه هستم و عقيدهام چيست ؛ و مكرر او را بريختن خون من ترغيب نمودهاند ولى خداوند مرا از شر وى نگاهداشته است .
طاهر گفت : اى برادر آنچه از من ميشنوى و اين كوهها پنهان گردان .
كسانى عجائب را ميبينند كه هنگام شب توشه برداشته ، و به جاهائى كه خود ميشناسند مىبرند ! بعلاوه ما را از جستجو و تفتيش اين امر نهى كردهاند . محمد بن احمد ميگويد :
چون سخن باينجا كشيد او را وداع كرده مراجعت نمودم .
يوسف بن احمد جعفرى
نيز در غيبت شيخ از احمد بن عبدون ، از ابو الحسن محمد بن على شجاعى كاتب از ابى عبد اللَّه محمد بن ابراهيم نعمانى و او از يوسف بن احمد جعفرى روايت نموده كه گفت در سال 306 به حج بيت اللَّه رفتم و تا سال 309 مجاورت مكه معظمه را اختيار
هامش
( 1 ) وى وزير معتضد و مكتفى باللَّه عباسى بود .