آنجا به « فسطاط » ميروم . سپس از آنجا سوار شده و موقع مغرب خدمت خلف مهدى عليه السّلام مشرف ميگردم .
محمد بن عبيد اللَّه گفت : فرداى آن روز سوار شد و من هم سوار شدم ، تا آنكه به پل « دار صالح » رسيديم . او تنها از خندق عبور كرد و من او را ميديدم كه در نجف فرود آمد و از نظرم غائب شد .
داستان ابو غالب زرارى
نيز شيخ در غيبت ميفرمايد : اين حكايت را جماعتى از علماء از ابو غالب احمد بن محمد بن سليمان زرارى بطور اجازه براى من نقل كردند كه : ابو الفرج محمد ابن المظفر اين حكايت را در خانهء وى ( زرارى ) واقع در بغداد « بازارچهء غالب » در روز يك شنبه پنجم ذى قعده سال ( 356 ) از او شنيده و نوشته است بدين شرح كه :
ابو غالب زرارى گفت : با مادر فرزندم كه نخستين زن من بود ، در اوائل جوانى كه بيست سال كمتر داشتم ازدواج نمودم . مراسم عروسى من در منزل پدر زنم انجام گرفت ، بعدا نيز چندين سال همسرم در خانهء پدرش بود و در اين مدت من سعى مىكردم كه آنها اجازه دهند او را بخانهء خودم منتقل سازم ولى آنها پاسخ مثبت به من نميدادند .
در اين مدت زنم از من باردار شد و دخترى آورد ، بچه مدتى زنده بود و بعد فوت شد . من نه در وقت ولادت و نه در موقع فوت دخترم حاضر نبودم و حتى او را هم نديدم . زيرا ميان من و كسان همسرم آتش نفاق شعلهور بود . بعد از اين واقعه صلح كرديم و آنها حاضر شدند كه زنم را به خانه من بياورند ؛ اما وقتى به منزل آنها رفتم كه زنم را بياورم آنها باز هم از سپردن وى به من خوددارى كردند .
تا بر حسب تقدير زنم در آن گير و دار مجددا باردار شد . من براى چندمين بار از آنها خواستم كه مطابق اصلاحى كه نموده بوديم بگذارند او را بخانهء خود ببرم