تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 635

مساهمون:

ص٦٣٥
استنساخ كنى ، استنساخ كن و آن را برگردان . چون آن را گرفتم و خواندم ديدم نوشته است : كار مرد و زن را خداوند اصلاح فرمود . من آن را يادداشت كردم و ورقه را بوى پس دادم . سپس بكوفه برگشتيم و خداوند آن زن را به بهترين وجه فرمانبردار من گردانيد . سالها با هم بوديم . خداوند از وى فرزندانى به من موهبت كرد . با اينكه پيشامدهاى ناگوارى برايش روى داد ، بطورى كه زنان ديگر تحمل آن را ندارند بر خود هموار نمود و از آن روز ميان من و او و بستگانش يك كلمه بد رد و بدل نشد تا آنكه زمانه ميان ما جدائى انداخت ( يعنى او مرد ) .

داستان ديگر

و هم آن جماعت براى من ( شيخ طوسى ) نقل كردند كه ابو غالب گفت : مدتى قبل از اين ماجرا نامه‌اى بحضور امام عليه السّلام نوشته و از حضرت خواسته بودم كه حضرت قطعه ملك مرا بپذيرد . آن موقع مقصودم از اين كار تقرب به خداوند نبود بلكه ميل داشتم بدين وسيله با نوبختيها آميزش پيدا كنم و از نظر عنوان و ثروت دنيا در سلك آنها درآيم ، ولى جواب نامه‌ام نرسيد . بعد كه اصرار زياد نمودم ، نامه‌اى برايم نوشته شد كه : شخص موثقى را پيدا نموده و املاك خود را بنام او ثبت كن زيرا به آن محتاج خواهى شد . من آن را بنام ابو القاسم موسى بن حسن زجوزجى برادر زاده ابو جعفر سابق - الذكر كه مورد وثوق من و از لحاظ ديانت دارى و نعمت دنيوى معتبر بود ثبت كردم . چند روزى نگذشت كه اعراب مرا اسير كردند و محصول املاكى كه هنوز در ملك من بود ، غارت نمودند ، و غلات و چهار پايان و آلات - كشاورزى - كه در آن بود ، و هزار دينار ارزش داشت همه را بتاراج بردند ، خودم نيز مدتى در اسارت آنها بسر بردم تا اينكه صد دينار و هزار و پانصد درهم دادم و خود را خلاص گردانيدم ، بعلاوه هفتصد درهم براى خاطر قاصدها كه به اطراف فرستاده بودم
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 635 | العلامة المجلسي / على دوانى