فرستاده گفت : آرى ! به خدا قسم هست . ولى من فراموش كردم ، بطورى كه از خاطرم رفته است ، و هم اكنون هم نميدانم آنها را كجا گذاشتهام .
سپس به منزل خود برگشت و آنچه را با خود داشت بازرسى كرد و از رفقايش هم خواست كه در ميان اثاث خود جستجو كنند ، آنها هم جستجو كردند ولى چيزى نيافتند . مجددا بنزد محمد بن عثمان برگشت و يأس خود را به اطلاع او رسانيد .
محمد بن عثمان گفت : گفته مىشود ( يعنى امام ميفرمايد ) برو نزد فلان بن فلان پنبه فروش كه دو عدل پنبه بانبار پنبهء او بردى و يكى از آن بارها را بگشا و آن همان بارى است كه روى آن چنين و چنان نوشته شده ، خواهى ديد و دست لباس مزبور در گوشهء آن بار پنبه است ! مرد بيچاره از گفتهء محمد بن عثمان متحير شد و فورا به محل مزبور رفت و يكى از دو عدل پنبه را گشود و لباسها را كه در ميان پنبهها پنهان شده بود ، پيدا كرد .
پس آنها را برداشت و نزد محمد بن عثمان آورد و بوى تسليم نمود و گفت :
من آنها را به كلى فراموش كرده بودم . زيرا وقتى كالا را بستم آنها را ميان عدل پنبه گذاشتم كه محفوظ بماند .
توضيح شيخ طوسى بعد از اين واقعه آن مرد اين موضوع عجيب را كه او فراموش كرده بود و محمد بن عثمان به ياد او آورد و جز پيغمبر و امام منصوب از جانب خداوندى كه عالم باسرار و آنچه در دلها پنهان است ؛ كسى ديگر اطلاع ندارد ، براى ديگران نقل كرد . آن مرد ابو جعفر محمد بن عثمان را نميشناخت . او فقط آن مال را بدست او سپرد ، همانطور كه تجار اموال را بوسيلهء افراد موثق بهمكاران خود تسليم ميكنند . بعلاوه آن مرد نه براتى و نه نامهاى همراه خود نداشت كه به محمد بن عثمان بدهد .
زيرا اين واقعه در زمان معتضد عباسى و موقعى بود كه كار شيعيان بسيار سخت
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 630
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦٣٠