تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 632

مساهمون:

ص٦٣٢
تمام كردم . فردا صبح همهء زوار از كربلا بيرون آمديم و از كنار نهر فرات باوطان خود مراجعت نموديم . همان جوان كه با ما بود از من پرسيد : اگر ميخواهى بكوفه به روى برو ، من از راه فرات حركت نمودم و خود او از راه بيابان عزيمت نمود . ابو سوره ميگويد : من از فراق آن جوان متأسف شدم و همراه او از راه بيابان به راه افتادم . او هم گفت : بيا ، ما هم رفتيم تا بقلعهء « مسناة » رسيديم ، و قدرى خوابيديم و سپس برخاستيم ديدم در بالاى خندق كوفه هستيم . سپس جوان به من گفت : زندگى تو به سختى ميگذرد و عيال بار هستى ، برو نزد ابو طاهر زرارى كه به زودى از خانه بيرون مىآيد در حالى كه دستش به خون گوسفند قربانى رنگين است . به او بگو : جوانى به اين اوصاف به تو ميگويد : كيسهء كه بيست دينار در آنست و يكى از برادرانت نزد تو آورد به من بده . ابو سوره ميگويد : رفتم نزد ابو طاهر زرارى و همانطور كه جوان گفته بود او را توصيف نمودم . او گفت : الحمد للَّه ! سپس كيسه را آورد و من گرفتم و برگشتم . ابو عبد اللَّه محمد بن زيد بن مروان كه او نيز يكى از مشايخ زيديه بود گفت : اين داستان را موقعى كه در زمين « هر » « 1 » فرود آمده بوديم ، براى ابو الحسين محمد ابن عبيد اللَّه علوى نقل كردم . او گفت : صحيح است و اضافه كرد كه : مرد جوانى نزد من آمد من بدقت او را نگريستم سپس مردم را برگردانيدم و پرسيدم تو كيستى ؟ گفت من فرستادهء امام زمان ( ع ) هستم كه بسوى يكى از برادرانش به بغداد ميروم . پرسيدم : مركوب سوارى دارى ؟ گفت : آرى در خانه « طلحيين » است گفتم : برخيز برو و آن را بياور غلامى هم با او فرستادم و مركوب را آوردند . آن روز را نزد من ماند و از غذاى من هم تناول كرد ؛ و بسيارى از اسرار و ما في الضمير مرا برايم شرح داد . پرسيدم : از كدام راه خواهى رفت ؟ گفت : از راه نجف و از آنجا به « رمله » و از
هامش
( 1 ) هرّ - بضم هاء و تشديد راء ، تلى در سرزمين « يمامهء » حجاز ، و خود يمامه نيز شهرى بزرگ و داراى دهكده‌ها ، قلعه‌ها ، چشمه‌ها و نخيلات است ( مراصد )