كه پدرش در بارهء او نموده بود ! و در آخر نامهء حضرت مرقوم بود كه : ما پدرت را براى تو پيشوا و اعمال او را مثال و نمونه قرار داديم .
سيّد بن طاوس در كتاب « فرج المهموم » بعد از نقل اين داستان مينويسد :
ما آن را از يك نسخه بسيار عتيقه از كتب قديمى علماى خودمان نقل كرديم كه شايد در زمان وكلاء حضرت ( يعنى غيبت صغرى و پيش از سال 329 هجرى ) نوشته شده است .
فرستادهء اهل قم
و نيز در غيبت شيخ طوسى از حسين بن ابراهيم از احمد بن على بن نوح از ابو نصر هبة اللَّه بن محمد دخترزادهء ام كلثوم دختر ابو جعفر ( محمد بن عثمان نائب دوم امام زمان ) نقل كرده كه گفت : جماعتى از بنى نوبخت كه از جمله ابو الحسن ابن كثير نوبختى بود ، براى من نقل كردند ، و همچنين جدهام ام كلثوم نيز آن را نقل كرد و گفت : روزى مقدارى اموال از قم و حوالى آنجا نزد محمد بن عثمان آوردند كه به حضرت صاحب عليه السّلام برساند . موقعى كه فرستادهء آنها به بغداد آمد و بر محمد بن عثمان وارد گشت . سپس آنچه بوسيلهء او فرستاده شده بود بوى تسليم نموده و خداحافظى كرد كه برگردد .
محمد بن عثمان بوى گفت : چيز ديگرى كه به تو امانت دادهاند باقى است و آن را نسپردى . آن كجاست ؟ فرستاده گفت : آقا ! چيزى نزد من باقى نمانده . هر چه بود تسليم نمودم ، محمد بن عثمان گفت : نه ! هنوز چيز ديگرى باقى مانده ، برو و آنچه با خوددارى جستجو كن و بخاطر بياور كه چه به تو دادند .
آن مرد رفت و چند روزى فكر كرد و در ميان اثاث خود جستجو نمود ولى چيزى نيافت ، همراهانش هم خبرى به او ندادند .
سپس بنزد محمد بن عثمان برگشت و گفت : سواى آنچه بحضور شما آورده تسليم نمودم ، چيزى نزد من باقى نمانده است . محمد بن عثمان گفت : ميگويد ( يعنى امام عليه السّلام ) دو دست لباس رزم ، كه فلانى پسر فلانى داد بما برسانى چه شد ؟