تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 627

مساهمون:

ص٦٢٧
ابو حامد نيز در گوشهء ديگر خانه نشسته بود ، ابو جعفر بن جحدر و من و گروهى از مردم شهر هم گريه ميكرديم . در اين وقت قاسم تكيه به دو دست و پشت خود داد و شروع به گفتن اين كلمات كرد : يا محمّد يا علىّ يا حسن يا حسين ! يا موالى كونوا شفعائى الى اللَّه عزّ و جلّ سه بار اين كلمات را تكرار نمود ، چون بار سوم به اين جا رسيد كه گفت : يا علىّ يا موسى مژگانش به حركت آمد ، همانطور كه كودكان لالهء نعمانى را حركت ميدهند . حدقهء چشمش ورم كرد ، آستين خود را روى ديدگان ميكشيد و آبى مانند آبگوشت از چشمانش بيرون آمد ، آنگاه روى بجانب پسرش كرد و گفت : حسن بيا ! ابو حامد بيا ! ابو على بيا ! ما همه نزد وى جمع شديم و نگاه بحدقه‌هاى او كرديم ديديم كه هر دو سالم است ، ابو حامد دست روى هر يك از ما ميگذارد و از وى ميپرسيد : آيا مرا مىبينى ؟ بالاخره خبر وى در ميان خلق شايع شد و دسته دسته از مردم مىآمدند و او را مينگريستند . و قاضى شهر نيز سوار شده نزد وى آمد . نام او ابو سائب عقبة ابن عبيد اللَّه مسعودى ، كه و قاضى القضاة بغداد بود . چون قاضى آمد پرسيد . اى ابو محمد ؟ ! اين چيست كه در دست منست ؟ و در آن انگشترى بود كه يك نگينى فيروزه داشت . پس انگشتر را نزديك آورد و به او نشان داد و گفت : سه سطر بر آن منقوش است قاسم ( ره ) آن را گرفت ولى نتوانست بخواند ، مردم با حالت تعجب بيرون ميرفتند و جريان او را براى ديگران نقل ميكردند . سپس قاسم متوجه پسرش حسن شد و گفت : اى فرزند ! هر مقام و مرتبه‌اى كه خداوند به تو داده با شكر الهى قبول كن . حسن گفت : اى پدر ! قبول كردم قاسم گفت : چطور قبول ميكنى ؟ . حسن گفت : هرطور كه تو به من فرمان دهى ! قاسم گفت : من از تو ميخواهم كه از مىخوارى دست بردارى گفت : اى پدر ! به آن كسى كه تو نام او را بردى