بحضور امام نوشتم و از حضرت تقاضاى دعا كردم . در جواب مرقوم فرموده بود :
البسك اللَّه العافية و جعلك معنا في الدّنيا و الآخرة
يعنى : خداوند به تو سلامتى دهد و تو را در دنيا و آخرت با ما قرار دهد .
هنوز جمعه ديگر نرسيده بود كه بهبودى يافتم و جاى آن ناسور مانند كف دستهايم صاف شد . من طبيبى از شيعيان خواستم و ناسور را به او نشان دادم . گفت : از نظر طبى دوائى سراغ نداريم كه آن را بر طرف كرده باشد و مسلما سلامتى تو از جانب خداست !
ماجراى اسناد محمد بن صالح
نيز در كافى و ارشاد از على بن محمد از محمد بن صالح نقل كرده كه گفت :
چون پدرم مرد و من بجاى او نشستم و عهدهدار كارهاى او شدم ، ديدم پدرم اسنادى راجع باموالى متعلق به « غريم » يعنى صاحب الزمان ( ع ) دارد .
من نامهاى به امام نوشتم و وجود آن اسناد را اعلام داشتم در جواب فرمودند :
از روى آن نوشتهها ، اموال را مطالبه كن ، و در مطالبهء آن كوشش نما ، پس من از مردم اموال را مطالبه كردم و همه را پرداختند ، مگر مردى كه سند چهار صد دينار بنام وى بود و از پرداخت آن خوددارى نمود .
چون نزد وى رفتم كه آن را مطالبه كنم ، از پرداخت آن سر باز زد و پسرش مرا مسخره كرد و سفيه دانست من شكايت او را نزد پدرش بردم او گفت اين طور كه تو ميگوئى نيست ! من هم - طاقتم طاق شد - ريش او را گرفته بوسط خانه آوردم در اين وقت پسرش بيرون رفت و مردم بغداد را بكمك طلبيد و گفت : يكنفر قمى رافضى پدر مرا كشت .
جماعت بسيارى دور مرا گرفتند . من هم سوار مركوب خود شدم و گفتم آفرين بر شما اى اهل بغداد بطرفدارى ظالم برخاستيد و حق غريب مظلوم را زير پا گذاشتيد . من مردى از اهل همدان و سنى ميباشم ولى اين پير مرا به قم نسبت ميدهد