تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 600

مساهمون:

ص٦٠٠
كرده است ، آن را باز مكن و در آن منگر تا آنكه به كسى بسپارى كه قبل از باز كردن به تو بگويد : در آن چيست . اين هم گوشوارهء من است كه مساوى با ده دينار است ؛ سه مرواريد در آنست كه آن نيز مساوى با ده دينار مىباشد . مرا به امام زمان حاجتى است كه ميخواهم پيش از آنكه از وى سؤال كنم به من خبر دهد . گفتم : آن حاجت چيست ؟ گفت : مادرم ده دينار در عروسى من قرض كرده ولى من حالا نمىدانم از كى قرض كرده و بايد بچه كسى بپردازم . پس اگر امام زمان عليه السّلام خبر آن را به تو داد ، اين كيسه را به آن كس كه به تو نشان ميدهد ، تسليم كن . گفتم : اگر جعفر بن على ( جعفر كذاب پسر امام على النقى ) آن را از من بخواهد چه بگويم ؟ زن گفت : اين خود ميان من و جعفر امتحانى است ( يعنى اگر او امام زمان است ، ناگفته ميداند و محتاج بتوضيح نيست ) . احمد ابن ابى روح ميگويد : آن مال را برداشتم و با خود ببغداد آمدم و نزد حاجز بن يزيد و شاء رفته سلام كردم و نشستم . حاجز پرسيد : آيا كارى دارى ؟ گفتم : مالى نزد من است ، آن را تسليم نميكنم مگر اينكه از جانب امام اطلاع دهى مقدار آن چند است و چه كسى آن را به من داده است اگر اطلاع دادى بشما ميسپارم . حاجز گفت : اى احمد بن ابى روح ! اين مال را بسامره ببر . من گفتم : لا إله الا اللَّه چه كار بزرگى را به عهده گرفته‌ام . پس بتعقيب آن شتافتم تا بسامره رسيدم گفتم : نخست سرى بجعفر كذاب ميزنم ؛ سپس فكرى كردم و گفتم : نه ، اول ميروم بخانهء امام حسن عسكرى ( ع ) اگر بوسيلهء امام زمان ( ع ) امتحان آشكار شد فبها و گر نه بنزد جعفر خواهم رفت . چون نزديك خانه امام حسن عسكرى عليه السّلام رسيدم ، خادمى از خانه بيرون آمد و گفت : تو احمد بن ابى روح هستى ؟ گفتم : آرى . گفت : اين نامه را بخوان نامه را گرفته خواندم ديدم نوشته است : بسم الله الرحمن الرحيم : اى پسر ابى روح ! عاتكه دختر ديرانى كيسه‌اى به تو امانت داده كه بر خلاف آنچه تو گمان كرده‌اى ، هزار درهم در آنست ! تو