تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 606

مساهمون:

ص٦٠٦
اهل دينور از آمدن من خشنود گشتند شيعيان آنجا نزد من جمع شدند و گفتند سيزده هزار دينار مال امام نزد ما جمع شده و ميخواهيم كه تو آن را بسامره برسانى و رسيد آن را گرفته براى ما بياورى من گفتم : اين روزها مردم در حيرت بسر مىبرند و ما نميدانيم جانشين امام حسن عسكرى عليه السّلام كيست ؟ آنها گفتند : علت اينكه ما تو را براى اين كار انتخاب كرديم اين است كه تو را موثق و بزرگوار ميدانيم ، آن را با خود ببر و از دست مده تا اينكه دليلى براى پرداخت آن باهلش ، بيابى . آنها آن مال را به من سپردند و من هم از دينور بيرون آمدم . وقتى به قرميسين « 1 » رسيدم بملاقات احمد بن حسن بن حسن كه در آنجا مقيم بود شتافتم و بوى سلام نمودم . چون مرا ديد مسرور گرديد . او نيز هزار دينار كه در كيسهء و چند بقچه پارچه رنگارنگ كه آن را محكم بسته بودند و من نميدانستم در آن چيست به من داد و گفت : اينها را با خود داشته باش و از دست مده تا باهلش برسانى . من كيسهء پول و بقچه پارچه‌ها را گرفته حركت نمودم - چون ببغداد آمدم تمام همّ خود را مصروف داشتم كه در بارهء نائب امام تحقيق كنم . به من گفتند : مردى در اين جاست كه او را باقطانى ميگويند و مدعى نيابت امام است . و ديگرى كه معروف به اسحق احمر است و سومى كه معروف به ابو جعفر عمرى است نيز ادعاى نيابت دارند . من نخست از باقطانى شروع كردم و سرى بوى زدم . ديدم پيرمردى مهيب و سرشناس و با شخصيت است . اسبى عربى و غلامان بسيار دارد . مردم بسيارى دور او را گرفته بگفتگو مىپرداختند . من داخل شده سلام كردم . او هم به من مرحبا گفت و نزد خود جاى داد و از ديدن من مسرور گرديد . چندان نزد وى نشستم كه اكثر مردم بيرون رفتند . باقطانى از مذهب من جويا شد . گفتم : من مردى از اهل دينور هستم . مقدارى
هامش
( 1 ) قرميسين - عربى كرمانشاه است ، ولى چنان كه مىبينيد هيچ گونه شباهتى با هم ندارند !