يعنى : اى دوستان من ! لحظهاى چشم بر هم گذاريد و دورى گزينيد و روزگار را در آنچه پديد آورده يا نابود كرده است سرزنش كنيد ، از زندگى كوتاه دنيوى چيزى نپرسيد ، بلكه از ترس حوادث پرواز نموده در جايى ديگر قرار گيريد ، و اگر از چيزى بتنگ آمديد و نتوانستيد آن را بر طرف سازيد ، از آنچه خدا تقدير كرده ناراحت نشويد ، و بر آن صبر كنيد . آيا نشنيدهايد كه سرزنش از چيزى كه گذشته است چندان سودبخش نيست ، نكوهش از آنها انسان را تهييج مىكند ولى جز آنچه در بارهء ما تقدير شده ، نصيب ما نخواهد شد .
و هم در اين اشعار ميگويد :
لوى اللَّه علم الغيب عمّن سواه * و يعلم منه ما مضى و تأخّرا
و جاهدت حتّى ما أحسّ و من معى * سهيلا اذا ما لاح ثمّ تغوّرا
يعنى : خداوند علم غيب را از غير خود پوشيده داشته ولى خود گذشته و آينده را ميداند ، چندان راه رفتم كه ديگر ستارهء سهيل را در موقع طلوع و غروبش نميديدم ( مقصود اينست كه در شام بوده و در آنجا سهيل يمنى هيچ ديده نمىشود ) .
و هم در اين قصيده ميگويد :
و نحن اناس لا نعوّد خيلنا * اذا ما التقينا ان تحيد و تنفرا
و تنكر يوم الرّوع ألوان خيلنا * من الطّعن حتّى يحسب الجون أشقرا
و ليس بمعروف لنا ان نردّها * صحاحا و لا مستنكرا ان تعقّرا
يعنى : ما مردمى هستيم كه اسبان خود را عادت ندادهايم كه موقع ملاقات دشمن رم كنند و فرار نمايند . در روز جنگ بواسطهء زخمهاى نيزه كه بر بدن اسبان ما ميرسيد رنگ آنها شناخته نميشود .
بطورى كه اسب سفيد رنگ ، سرخ به نظر مىآيد . ما عادت نداريم كه اسبان خود را زخم نخورده از رزمگاه برگردانيم و اگر پاهاى آنها پى شود براى ما ننگ نيست