« نابغهء جعدى » نيز از معمّرين است . ابو حاتم سيستانى روايت نموده كه نابغه جعدى مسنتر از نابغه ذبيانى بوده است « 1 » دليل بر اين ، گفته خود اوست كه ميگويد :
تذكّرت و الذّكرى تهيج على الهوى * و من حاجة المحزون ان يتذكرا
نداماى عند المنذر بن محرّق * ارى اليوم منهم ظاهر الأرض مقفرا
كهول و شبّان كأنّ وجوههم * دنانير ممّا شيف في أرض قيصرا
يعنى : روزگار گذشته را به ياد آوردم ، ياد آنها شوق مرا بهيجان مىآورد .
بديهى است كه آنچه در سينهء انسان پنهان گشته محتاج به ياد آورى است . رفقا و نديمان خود را كه روزى نزد منذر بن محرق ( پادشاه حيره ) بودند ، مىبينم كه امروز زمين از وجود آنها هموار و خالى مانده . آنها پيران و جوانانى بودند كه رخسارهاشان مانند اشرفيهاى براق سرزمين قيصر ، سرخ و روشن بود . اين اشعار نابغه جعدى دليل است كه وى با منذر بن محرق همعصر بوده در صورتى كه نابغهء ذبيانى معاصر نعمان بن منذر پسر او بوده است .
گويند : نابغه جعدى در مدت سى سال لب بسخن نگشود ، آنگاه بشعر گفتن پرداخت و سپس مرد ، در حالى كه صد و بيست ساله بود . وى در اصفهان وفات يافت و ديوان شعرش نيز در آنجا بود . اشعار زير از نابغه جعدى است .
فمن يك سائلا عنّى فانّى * من الفتيان ايّام الخنان
مضت مائة لعام ولدت فيه * و عشر بعد ذاك حجّتان
فأبقى الدّهر و الأيّام منّى * كما بقى من السّيف اليمانى
يغلّل و هو مأثور جراز * اذا اجتمعت بقائمه اليدان
يعنى : هر كس ميخواهد احوال مرا بپرسد ، بداند كه من از جوانان ايام خنان هستم ( و آن ايامى بوده كه در قديم ميان عرب بيمارى در بينىها و گلوى آنها پديد آمده آنها را بهيجان آورده بود ) صد سال از ولادتم گذشته است و ده سال با دو سال ديگر بر آن افزوده شده ( يعنى يك صد و دوازده سال دارم ) ايام و روزگار هنوز
هامش
( 1 ) نابغه ذبيانى نيز از شعراى معروف عهد جاهليت است .