راوى ميگويد : عبد المسيح سمى با خود داشت كه آن را در كف دست مى - گردانيد خالد پرسيد اينكه در كف دست دارى چيست ؟ گفت : سم است . پرسيد براى چه ميخواهى ؟ گفت : اگر تو با مردم شهر بنيكى رفتار كردى خدا را ستايش مىكنم و آن را مىبوسم ، و گر نه من نمىتوانم نخستين كس باشم كه ذلت و گرفتارى آنها را به بينم ، اين سم را ميخورم و خود را از رنج زندگى آسوده ميگردانم ، چه اندكى بيش از عمر من باقى نمانده است .
خالد گفت : اين سم را به من بده ! سپس آن را گرفت و گفت : بسم اللَّه و باللَّه ربّ الأرض و السّماء الّذى لا يضرّ مع اسمه شىء يعنى بنام خداوند فرد يگانه ، خداى زمين و آسمان كه با اداى نام او چيزى زيان بخش نيست . آنگاه سم را خورد و اندكى بيهوش شد . سپس چانهء خود را مدتى روى سينه چسبانيد و عرقى نمود تا به هوش آمد ، مانند شترى كه از قيد رسته باشد .
عبد المسيح چون اين بديد بسوى قوم خود برگشت و گفت : من از نزد شيطانى مىآيم كه سم را خورد و در وى تأثيرى نبخشيد ! كارى كنيد كه خطر اينان متوجه شما نگردد . مردم نيز سخن او را شنيدند و با پرداخت دويست هزار درهم صلح كردند آنگاه اين ابيات را سرود :
أبعد المنذرين أرى سواما * تروّح بالخورنق و السّدير
تحاماه فوارس كلّ قوم * مخافة ضيغم عالى الزّئير
و صرنا بعد هلك ابى قبيس * كمثل الشّاء في اليوم المطير
فقسمنا القبائل من معدّ * علانية كأيسار الجزور
نؤدى الخرج بعد خراج كسرى * و خرج من قريظة و النّضير
كذاك الدّهر دولته سجال * فيوم من مساة او سرور
يعنى : آيا بعد از درگذشت منذر بن محرق و فرزند او نعمان بن منذر مىشود چهارپايان را به بينم كه براى چريدن بجانب خورنق و سدير ميروند ؟ « 1 » بقدرى
هامش
( 1 ) « خورنق » نام قصرى نزديك كوفه بوده كه نعمان بن منذر پادشاه حيره آن را بنا نمود ، و ( سدير ) نام جوئى يا قصرى بوده است . در اين شعر منظور اينست كه بعد از درگذشت منذرها خورنق و سدير بطورى ويران گشتند كه جايگاه شير و درندگان شده و از بيم آنها حيوانات اهلى نميتوانند به آنجا بروند .