انعم صباحا ايّها الملك ( اى پادشاه صبح بخير ) .
خالد گفت : خداوند مرا از اين گونه تحيت گفتن بىنياز گردانيده . ليكن اى پير مرد ! به من پاسخ ده كه آغاز كار تو از كجا شروع شد ؟ گفت : از پشت پدرم .
پرسيد از كجا بيرون آمدى ؟ گفت از شكم مادرم . پرسيد بر روى چه قرار گرفتى ؟
گفت : بر روى زمين . پرسيد در چه هستى ؟ گفت در لباسهايم . پرسيد عقلت خوب كار مىكند ؟ گفت : آرى و اللَّه ، و نفع هم مىرساند ! خالد گفت : بهترين اين قوم تو هستى .
آنگاه پرسيد فرزند چند ميباشى ؟ گفت : فرزند يك مرد ! خالد گفت : مانند چنين روزى نديدهام ، آنچه از وى سؤال ميكنم . او عكس آن را پاسخ ميدهد ! عبد - المسيح گفت : آنچه از من پرسيدى جواب دادم . باز هم بپرس تا جواب دهم ! خالد پرسيد : شما از تيرهء عرب هستيد يا از طايفه « نبط » ؟ « 1 » گفت از تيرهء عرب ، ولى به صورت نبطى در آمدهايم و از نبط ميباشيم كه عرب گشتهاند ! ! گفت : آيا با من مىجنگيد يا صلح ميكنيد ؟ گفت صلح خواهيم كرد پرسيد :
پس اين سنگرها براى چيست گفت : براى اينست كه اگر نادانى بر ما هجوم آورد در آن متحصن گرديم ، تا موقعى كه بردبارى بيايد و نادان را از آن عمل باز دارد .
خالد پرسيد : چند سال دارى گفت : سيصد و پنجاه سال . پرسيد در اين مدت چه چيزها ديدهاى ؟ گفت : ديدم كه كشتيهاى دريا در سيلگاه جهان بسوى ما مىآيند زنهائى از مردم حيره را ديدم كه زنبيل بر سر نهاده و بيش از يك قرص نان توشه بر - نداشته و بدين گونه از حيره بشام ميروند ( يعنى ملك حيره بقدرى پهناور بوده كه تا شام چندان فاصله نداشته است ) .
ولى « حيره » امروز ويران شده ، و عادت خدا ميان بلاد و عبادش نيز همين طور جارى بوده است .
هامش
( 1 ) نبط و نبطى تيرهاى از عجم بودند كه ما بين عراق عرب و عجم سكنى داشتند و با عرب اصيل مخلوط گشتند . ( المنجد )