گذشته ديدهاى براى من نقل كن . تا آخر خبر كه قبلا از شيخ صدوق نقل كرديم .
ولى در اين روايت ميگويد : عبد الملك بوى گفت : بختى خلل ناپذير تو را بپرواز درآورده و عطائى سريع به تو روزى شده و ظرف بزرگ و ضخيمى براى طعام دارى ! سپس سيّد مرتضى فرموده است : اگر اين خبر صحيح باشد ميبايد كه سؤال عبد الملك از ربيع در زمان سلطنت معاويه باشد نه در عصر خلافت خود عبد الملك ، زيرا در اين خبر ربيع مىگويد : من شصت سال در اسلام زندگى كردم ، در صورتى كه عبد - الملك در سال شصت و پنج هجرى بخلافت رسيد و هم گفتهاند كه ربيع سلطنت معاويه را نيز درك نمود ( بنا بر اين ممكن است عبد الملك در آن اوقات از وى سؤال مزبور را نموده ) ميگويند : چون سن ربيع به دويست سال رسيد گفت :
الا ابلغ بنىّ بنى ربيع * فأشرار البنين لكم فداء
بأنّى قد كبرت و دقّ عظمى * فلا تشغلكم عنّى النّساء
و انّ كنائنى لنساء صدق * و ما آلى بنىّ و لا أساءوا
اذا كان الشتاء فادفئونى * فانّ الشيخ يهدمه الشّتاء
اذا ما حين يذهب كلّ قرّ * فسربال خفيف او رداء
اذا عاش الفتى مأتين عاما * فقد ذهب اللّذاذة و الفتاء
يعنى : به فرزندان من برسانيد ، كه ربيع گفته است : فرزندان بد فداى شما گردند . بگوئيد : من پير شدم و استخوانم فرسوده گشت . از من غفلت نورزيد و بزنان خود مشغول مشويد . همسران من راستگو و فرزندانم در بارهء من بدى نكردهاند . چون فصل زمستان فرا رسد مواظب من باشيد ، كه زمستان پير مرد را نابود ميگرداند . ولى وقتى كه هر گونه سرمائى از ميان برود ، يك پيراهن نازك و رداء براى پوشش بدن من كافى است . وقتى شخص جوانى دويست سال عمر كند ، هم لذت و هم جوانى از ميان رفته است ! و چون ربيع پا بسن دويست و چهل سالگى نهاد گفت :
اصبح منّى الشّباب قد خسرا * ان بان عنّى فقد ثوى عصرا