و نه كسى ديگر دسترسى دارد بيائى ؟ .
جوان گفت : اى پادشاه ناراحت مباش ! من از آدميزاد نيستم ، بلكه جوانى جنّى هستم . آمدهام پاداش كار نيكى كه نزد من دارى ، به تو بدهم ، پادشاه پرسيد :
كدام كار نيك ؟ گفت : من همان مار هستم كه روز گذشته از خطر مرگ نجاتم دادى آن مار سياه كه او را بقتل رساندى غلام ما بود . او جماعتى از كسان مرا كشته بود .
او هر وقت يكى از ماها را تنها گير مىآورد ، ميكشت تو دشمن مرا بقتل رساندى و مرا زنده كردى ، اكنون آمدهام پاداشى كه نزد من دارى به تو بدهم . سپس گفت اى پادشاه ما جن هستيم ولى نه جن . پادشاه پرسيد : فرق ميان اين دو چيست ؟ راوى ابو - سعيد شجرى ميگويد : برادرم ابو الحسن در اينجا سخن را قطع كرده و حديث بپايان نرسيده است .
ربيع بن ضبع فزارى
نيز در كمال الدين ميگويد : خبر داد به من احمد بن يحيى مكتب از ابو الطيب احمد بن محمد ورّاق و او از محمد بن حسن بن دريد ازدى عمانى ، تمام اخبارى كه داشت و كتابهائى را كه تصنيف كرده بود ، از جمله در اخبار وى ديدم كه نوشته است : وقتى جماعتى بر عبد الملك مروان وارد گشتند كه ربيع بن ضبع فزارى نيز جزو آنها بود . وى يكى از معمّرين بود . نوهء او وهب بن عبد اللَّه بن ربيع كه پير مردى سالخورده و ابروهايش روى چشمهايش افتاده و آن را با دستمالى بسته بود ، نيز با او بود . دربانها مردم را از روى سن ميطلبيدند . چون او را خواندند دربان بوى گفت : پير مرد داخل شود ! او در حالى كه تكيه بعصا كرده بود و بكمك آن راه ميرفت و ريشش تا زانوهايش ميرسيد ، بر عبد الملك وارد شد .
چون عبد الملك او را ديد به حال او رقّت برد و گفت : پير مرد بنشين ! گفت :
من بنشينم و جدّم دم در ايستاده باشد ؟ ! عبد الملك گفت : تو فرزند ربيع بن ضبع هستى ؟ گفت : بلى من وهب بن عبد اللَّه بن ربيع بن ضبع هستم . عبد الملك بدربان