بسيار شنيده بود ، شنيدم ميگفت : عبيد بن شريد جرهمى معروف ، سيصد و پنجاه سال عمر كرد .
او پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله را درك نمود و اسلام آورد بعد از رحلت آن حضرت تا زمان معاويه هم زنده بود . در ايامى كه معاويه بىرقيب فرمانروائى ميكرد روزى بر وى در آمد . معاويه بوى گفت : اى عبيد مرا خبر ده از آنچه ديده و شنيده و درك كردهاى بگو بدانم روزگار را چگونه ديدهاى ؟ .
عبيد گفت : روزگار را مانند شب و روزى ديدم كه يكى مىآيد و ديگرى ميرود . هر كس را ديدم از زمانهء خود نكوهش ميكرد . شخصى را ديدم كه هزار سال عمر كرده بود و او ميگفت كه قبل از او شخصى دو هزار سال عمر نموده بود .
و اما آنچه شنيدهام : يكى از پادشاهان حمير « 1 » براى من نقل كرد كه يكى از سلاطين نابغه كه كشورها فتح كرده بود و او را « ذو سرح » ميگفتند در ريعان جوانى به سلطنت رسيد ، و در امر مملكت داراى با تدبير و سخى الطبع و مطاع بود . او هفتصد سال در مملكت خود سلطنت كرد . اغلب اوقات با نزديكان خود به شكار و گردش ميرفت .
روزى در گردشگاه به دو مار برخورد كرد كه يكى مانند نقره سفيد و ديگرى سخت تيره بود ، و هر دو با هم ميجنگيدند . مار سياه بر سفيد غلبه يافت و نزديك بود آن را بكشد پادشاه دستور داد مار سياه را كشتند و مار سفيد را گرفتند و بر سر چشمهاى كه درختى در آن بود آوردند و آب روى آن پاشيدند و كمى هم خورانيدند تا به حال آمد ، آنگاه آن را رها كردند و او هم رفت . آن روز پادشاه تمام وقت به شكار و گردش پرداخت . چون شب شد و به خانه برگشت و روى تخت خود كه دربان و غيره دسترسى به محل آن نداشتند ، نشست ، در آن ميان ديد جوانى خوش - لباس و زيبا كه از حد وصف بيرون بود ، درآمد و بوى سلام كرد . پادشاه از ديدن او خشمگين شد و پرسيد : تو كيستى ، چه كسى به تو راه داد و اجازه داد باينجا كه نه دربان
هامش
( 1 ) حمير نام قبيلهاى از عرب بوده كه در قسمت غربى شهر صنعاء يمن سكنى گزيدند . سپس بدين يهودان آنجا در آمدند ، و از آن پس بقيهء ملوك حمير يهودى گشتند .