زمان همچنين رئيسى ( امام ) موجود است ، ولى بسط يدى كه مفيد به حال مكلفين باشد ندارد . نه اينكه باز نبودن دست امام در كارهاى مردم او را از عنوان لطف بودن خارج مىكند . بلكه او همچنان لطفى است الهى ، و علت عدم حصول اين لطف از جانب خدا نيست ، بلكه چنان كه گفتيم مردم باعث آن گشتهاند . « 1 »
اين درست مثل اين ميماند كه كسى بگويد : چگونه ممكن است معرفة اللَّه لطف باشد با اينكه كافر خدا را نميشناسد ؟ . پس مكلف بودن كافر از طرفى و نداشتن معرفت به خدا از طرف ديگر دليل است كه معرفة اللَّه لطف نيست . چه اگر لطف باشد متناقض خواهد بود .
جوابى كه ما در اشكال به لطف بودن امام در حال غيبت به آنها ميدهيم درست مانند جوابى است كه آنها به اين اشكال در اين مورد ميدهند ، چه آنها در پاسخ اين اشكال ميگويند : لطف كافر بسته بخداشناسى اوست .
اگر او معرفت به خدا ندارد ، كوتاهى از جانب خود است كه دنبال آن نرفته ، على هذا تكليف وى قبيح نيست .
ما نيز ميگوئيم وجود امام در زمان غيبت براى مكلف لطف است ، و اگر مىبينيم بسط يد ندارد و نميتواند در امور مردم تصرف كند ، تقصير از ناحيه مردم است . اين موضوع را نيز در جاى خود به تفصيل بحث كردهايم .
جواب اعتراض سوم : در پاسخ اشكال سوم ميگوئيم : اين نيز مغالطه است و مقصود بيان حقايق نبوده . و گر نه مطلب روشنتر از اينست كه بر كسى پوشيده بماند شيعه نميگويد : واجب نيست امام در زمان غيبت بسط يد نداشته باشد ، تا شما بگوئيد :
دليل شيعه دلالت بر وجوب امام غير مبسوط اليد ندارد ، چه وى در زمان غيبت چنين است .
هامش
( 1 ) خواجه نصير الدين طوسى فيلسوف معروف در كتاب « تجريد الاعتقاد » در مبحث امامت ميگويد : « وجوده لطف و تصرفه لطف آخر و عدمه منا » يعنى : وجود امام زمان از جانب خداوند براى بشريت لطف است ، تصرف وى در امور بندگان نيز لطف ديگرى ، و عدم دسترسى ما بوى ، مربوط به خود ماست .